دائرة المعارف ایرانی ویکی ما
فکر زیبا بهتر از روی زیبا * لبخند بزن بانوی مهر
درباره وبلاگ



>
افزایش بازدید رایگان
کسب درآمد قانونی از اینترنت
مدیر وبلاگ : الهه سبز
نویسندگان





ذهن ما باغچه است 

گل در آن باید کاشت 

ور نکاری ، گل من ! 

علف هرز در آن می روید 

زحمت کاشتن یک گل سرخ 

کمتر از زحمت برداشتن 

هرزگی آن علف است ...




نوع مطلب : شعر و ادبیات، از دل برآید، 
برچسب ها : ذهن، نابترین ها، نابترینها، باغچه، گل، شعر،
لینک های مرتبط :
توهم سکوت زده ام در فریاد

باغ گلهای شقایق اینجاست

دیوار کوچه باغ بلند

حیف از آن سیب که زیباست

دستم نمیرسد هم باز

آن سیب چقدر زیباست

بی تفاوت میگذرد از کنارم یک بار

سیب فروش مهربان

این بار

مهربانی میکنم از نیاز

تا مرا سیبی دهد از راز

این بگفتم سیب آزاد شد

دست مهر باغبان هم ناز شد

یاد باران میرود در تار و پود

شاید امشب دختری آغاز شد

مرتضی(هیوا)




نوع مطلب : از دل برآید، شعر و ادبیات، 
برچسب ها : امشب، دختر، آغاز، نابترینها، شعر،
لینک های مرتبط :




آتش زدی٫سوزاندی ام٫ای داد از این بیداد

دیگر چرا خاکسترم را می دهی بر باد

 

افسوس ای شیرین تر از افسانهء شیرین

فائق نشد بر کوه عشقت تیشه فرهاد

 

باور نمی کردم که عاشق می شوم روزی

امروز اما می زنم از عشق تو فریاد

 

قلب تو را وقتی به روی دست می بردم

مبهوت چشمانت شدم از دست من افتاد

 

قید نگاهت را زدن آنقدر آسان نیست

از قید چشمانت مرا هرگز مکن آزاد

 

از یاد من هرگز نخواهی رفت باور کن

آه ای سیه چشمی که مارا برده ای از یاد

 

هر چند من ویران شدم با گوشهء چشمت

اما از این پس تا همیشه خانه ات آباد 



محسن بقائی 





نوع مطلب :
برچسب ها : شعرناب، شعر، نگاه، شعر نگاه،
لینک های مرتبط :



همــ ه چـــیـ ز مثـــل ِ یــ ه مـــوج ســـواری ِ بــزرگــه ........

آرومـــم و پــُر از خـــورشـــید ......


اگــر بــرای کُشتن خودم ُ رویاهام وقت بــزارم ،

زمـــان می چــرخه دورم و می چرخـــونه ،

و من ُ جــا میــزاره تو برهـــوت آگــاهی ........


مــی خــوام رویاهام دستم ُ بگیــرن ،

به دور هم چــون پیــچک بپیــچیــم ،

با لذتــی بیکــران رشــد کنیــم تو زنــدگی ........


جــای دردهـــ ا در نهــایت ترمیـــم میـــشــ ه !

و من تــو آیــنه زل میــزنم بهــت ُ

یه گــاز کوچیــک از لبخنــدت میــگیرم ُ 

میــگم : 

تا تو باشــی ، بــرای بدست آوردن رویاها و آرزوهات ، 

عجله نکنــی 

و رو هر شاخــه ی بی برگــی آواز صداقــت و پاکــی و عاشقــانه ســَر نــدی بانــــ و !


بــ ه نام رسیـــدن به سقف بی انتهــای آسمونــت ، بــال هام رو باز می کنـــم !

آمــــــــــــاده ی پرواز تو آغوش آسمونـــیتم ................






نوع مطلب : از دل برآید، شعر و ادبیات، 
برچسب ها : عجله، رویاها، رویا، آرزو، شعر، دکلمه،
لینک های مرتبط :



تک دختری که چشم تو را دوست داشت مرد

در آبی نگاه تو معنا نداشت مرد

در انتظار پنجره ها را شکسته بود

از این همه دروغ و ریا شکسته بود

در یک غروب سرد زمستان به خواب رفت

از لحظه ها جدا شد تا آفتاب رفت

باور نمی کنم که به این سادگی گذشت

از کوچه های خالی مردانگی گذشت

دیدی تمام قصه های ما اشتباه بود

شش دفتر کنار اتاقم سیاه بود

دیگر فریب دست قضا را نمی خورم

گندم به پشت گرمی حوا نمی خورم

فردا کنار خاطره ها بیگانه می شوم

در پیچ و تاب جاده ها دیوانه می شوم

در پیچ خوابها بی تو بی تاب مانده ام

از گرمی نگاه تو شب تاب مانده ام

روزی که بی حضور تو آغاز می کنم

در کوچه های خاطره پرواز می کنم

اشکی که از زلا لی عشقم چکیده است

از چشمای پاک تو بهتر ندیده است

تقدیر من همیشه شکیبایی وفاست

او از ترانه تنهای ام جداست

مردی که من بر سر راهش نشسته ام

بیگانه ای که از تب عشقش شکسته ام دیگر کنار آینه ها پیدا نمی شود

رویا که بی حضور تو زیبا نمی شود



سارا





نوع مطلب : از دل برآید، شعر و ادبیات، 
برچسب ها : تک دختری، شعر، چشم، مرد، شعر تک دختری،
لینک های مرتبط :







من، میز قهوه‌خانه و چایی که مدتی‌ست


هی فکر می‌کنم به شمایی که مدتی‌ست


«یک لنگه کفش» مانده به جا از من و تویی


در جستجوی «سیندرلایی» که مدتی‌ست


با هر صدای قلب، تو تکرار می‌شود


ها! گوش کن به این اُپرایی که مدتی است


هر روز سرفه می‌کنم اندوه شعر را


آلوده است بی‌تو هوایی که مدتی‌ست


دیگر کلافه می‌شوم و دست می‌کشم


از این ردیف و قافیه‌هایی که مدتی‌ست


کاغذ مچاله می‌شود و داد می‌زنم:...آقا!


 چه شد سفارش چایی که مدتی‌ست..


نجمه زارع




نوع مطلب : از دل برآید، شعر و ادبیات، 
برچسب ها : اُپرایی، اُپرا، گوش کن، شعر،
لینک های مرتبط :







زندگی را  قاب كردم، دست از او شسته ام

با طناب عقل، پای آرزو را بسته ام

 

كاش حوا بود و یكبار دگر میچید سیب

بلكه بیرونم كنند، از این حوالی خسته ام

 

دست من در دست تو ای آسمانی بر زمین

رشته تسبیح را بی عذر من بگسسته ام

 

گوش اهریمن  پر از فریادهای بی صداست

شرم دارم گرچه من، از ناله ی  آهسته ام

 

ایستادم من،  ولی با بودن این سروها

نیستم در چشم و گویی گوشه ای بنشسته‌ام

 

دست و پایم بسته خواهی؟ از گذشته یاد آر

اینكه از نسل و تبار مردمی وارسته ام

 

بید مجنونم، ولی لرزانیم ارزانیت

با تمام سروها هم بیرقم همرسته ام

 

سعی بیهودست تكرار من و حوا و سیب

آه ... چون دیریست من، از آدمیت رسته ام

 

بازهم آشفته شد شعرم چو وضع روزگار

دوستان، خود نیز زین آشفتگی ها خسته ام...



ادامه مطلب


نوع مطلب : از دل برآید، شعر و ادبیات، 
برچسب ها : از نسل و تبار مردمی وارسته ام، حوا، شعر، شعر حوا،
لینک های مرتبط :


تو در نگاه من چه می خوانی نمیدانم

هر روز می پرسی كه :آیا دوستم داری؟
من جای پاسخ بر نگاهت خیره می مانم
تو در نگاه من چه می خوانی نمیدانم
اما به جای من تو پاسخ می دهی:آری!


ما هر دو میدانیم
چشم و زبان، پنهان و پیدا، راز گویانند
و آن ها كه دل با یكدگر دارند
حرف ضمیر دوست را ناگفته می دانند
ننوشته می خوانند
من "دوست دارم" را


پیوسته در چشم تو می خوانم
نا گفته،میدانم
من،آنچه را احساس باید كرد
یا از نگاه دوست باید خواند
هرگز نمی پرسم


هرگز نمی پرسم كه:آیا دوستم داری
قلب من و چشم تو می گوید به من "آری"


ادامه مطلب


نوع مطلب : از دل برآید، شعر و ادبیات، 
برچسب ها : شعر، عاشقانه، نگاه، قلب،
لینک های مرتبط :

شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

جوابی که جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود…
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
” او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! ”
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
” مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! ”
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

 

و در آخر پاسخ ن.یوسفی :

دخترک خنده ی زیبایی کرد
ناگهان پدر پیر رسید
با نگاهی غضب آلوده به سیب
سیب دندان زده افتاد به خاک
میوه ی عشق مرا داد به باد
پسرک پا به فرار
با نگاهی تلخ
دخترک رفت کنار
تا زآن روز به بعد
میوه های من
این درخت دور افتاده ز یاد
بی هیچ نگاهی بیافتند به خاک
و من خشکیده به هر باد رسم
پی این عشق بپرسم بلند
که چه میشد چشم پسر
شاخه هایم را نمی کرد نگاه

 

 

حال,باغبان :

………..



ادامه مطلب


نوع مطلب : فرهنگ و هنر، از دل برآید، شعر و ادبیات، 
برچسب ها : حمید مصدق، فروغ، فروغ فرخزاد، جواد نوروزی، شعر، مشاعره، مناظره،
لینک های مرتبط :



آب و رنگ زندگی زیباست در قصر خیال

زندگی یعنی چه؟ یعنی آرزو كم داشتن

چون قناعت پیشگان روح مكرم داشتن
جامهی زیبا بر اندام شرف آراستن
غیر لفظ آدمی معنای آدم داشتن
قطره ی اشكی به شبهای عبادت ریختن
بر نگین گونه ها الماس شبنم داشتن
نیمشب ها گردشی مستانه در باغ نیاز
پاكی عیسی گزیدن عطر مریم داشتن
با صفای دل ستردن اشك بی تاب یتیم
در مقام كعبه چشمی هم به زمزم داشتن
تا برآید عطر مستی از دل جام نشاط
در گلاب شادمانی شربت غم داشتن
مهتر رمز بزرگی در بشر دانی كه چیست
مردم محتاج را بر خود مقدم داشتن
مهلت ما اندک است وعمر ما بسیار نیست
در چنین فرصت مرا با زندگی پیکار نیست
سهم ما چون دامنی گل نیست در گلزار عمر
یار بسیار است اما مهلت دیدار نیست
آب و رنگ زندگی زیباست در قصر خیال
جلوه این نقش جز بر پرده ی پندار نیست
با نسیم عشق باغ زندگی را تازه دار
ورنه کار روزگار کهنه جز تکرار نیست
 مهدی سهیلی


ادامه مطلب


نوع مطلب : شعر و ادبیات، از دل برآید، 
برچسب ها : مهدی سهیلی، شعر، زندگی،
لینک های مرتبط :


گریه کن مرد ، گریه معراج تویه …



گریه کن مرد ، مگه از سنگه دلت
گریه خوبه ، وقتی که تنگه دلت
گریه کن مرد ، گریه خالیت می کنه
گاهی اشک حالی به حالیت می کنه
گریه کن مرد ، وقتی از غصه پری
... وقتی از عالم و آدم می بری
گریه کن مرد ، جای بغض تُو گلوت
رد شو از پیچ و خمای روبروت
گریه بد نیست ، آخر حادثه نیست
گریه کن که اشک مرد، فاجعه نیست
بسّته مرد، دلتو راحت بذار
خیلی سخت نیست، خم به ابروهات بیار
این غرورت مرگ و تاراج تویه
گریه کن مرد ، گریه معراج تویه …


ادامه مطلب


نوع مطلب : از دل برآید، شعر و ادبیات، 
برچسب ها : شعر، مرد، گریه، غم، غرور، مردانه،
لینک های مرتبط :


عمری طعـمه ی روزگـار بوده ام...

پاهـایم را که درون آب مـی زنـم...

ماهــی ها جـمع می شـوند...!
شایـدآنها هـم فهمیـده اند...
عمری طعـمه ی روزگـار بوده ام...


ادامه مطلب


نوع مطلب : از دل برآید، اخبار داخلی، 
برچسب ها : شعر، طعمه، ادبی،
لینک های مرتبط :

بلد نبودى حقت را بگیرى …!


همه گفتند:

بخشش از بزرگان است،

من بخشیدم و هیچ کس نگفت

چقدر بزرگ شدى

همه گفتند:

بلد نبودى حقت را بگیرى …!


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : شعر، حق، ادبیات،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 27 فروردین 1392



کجاست دلبرکم
من منتظر می مانم

اما این پنجره ها

این پنجره ها بی صبرند

خاک غربت را چه زود بر تن می کشند...

من منتظر می مانم

اما این ثانیه ها عذابم می دهند

چین و چروک را چه زود برایم به یادگار می آورند

می گویند تو هم شمعی می سوزی

مصیبت از این بالاتر...

من منتظر می مانم

اما این دل بی دلم

انگار نه انگار

صبر نمی داند چیست

مدام می گوید کجاست دلبرکم

یک لحظه سکوت نمی کند

دیگر تب بر هم افاقه نمی کند ....




نوع مطلب : از دل برآید، شعر و ادبیات، 
برچسب ها : شعر، ادبیات، دلبرم،
لینک های مرتبط :


دلم کودکانه برایت پر میزند...!


قسم به ماهی های قرمزی که در غریب ترین تنگ ها زندگی میکنند...

به گل های آفتاب گردان که همیشه دلتنگ نورند...
دلم برای نگاه تو تنگ شده...
به کبوتران قسم...
به بادبادک هایی که ناگهان در سینه ی آسمان گم میشوند...
دلم کودکانه برایت پر میزند...!




نوع مطلب :
برچسب ها : دلتنگی، شعر، عاشقانه، کودکانه، کبونر دلم، قلب عاشق، حرف دل،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   


موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic