تبلیغات
دائرة المعارف ایرانی ویکی ما - مطالب بازیگران
 
دائرة المعارف ایرانی ویکی ما
فکر زیبا بهتر از روی زیبا * لبخند بزن بانوی مهر
درباره وبلاگ



>
افزایش بازدید رایگان
کسب درآمد قانونی از اینترنت
مدیر وبلاگ : الهه سبز
نویسندگان
توهین زشت حامد بهداد به زنان ایرانی

حامد بهداد توهین زشت حامد بهداد به زنان ایرانی +عکس

توهین زشت حامد بهداد به زنان ایرانی +عکس …

انتخاب: حامد بهداد اخیرا مصاحبه ای با یک نشریه فارسی زبان خارج از کشور انجام داده است.

حامد بهداد، بازیگر سینمای ایران اخیرا در مصاحبه ای با یکی از نشریات فارسی زبان خارج از کشور در پاسخ به اینکه چرا زن ایرانی نمی گیرد گفت: زن های ایرانی خیلی خشن هستند، تازه وقتی کتکشان می زنی شکایت می کنند و در مورد حقوق زنان حرف می زنند، به جای اینکه مثل زنان مالزی بعد کتک خوردن دستشان را به روی سینه شان جفت کنند و تعظیم کنند و بگویند ارباب عفو بفرمایید، تهدید می کنند که مهریه ام را به اجرا می گذارم و پدرت را در می آورم! با آن مادر حسودت! بعد هم بچه را با خودشان می برند و تو را می اندازند زندان – خنده!!!





نوع مطلب : متفرقه، بازیگران، 
برچسب ها : توهین زشت حامد بهداد، توهین حامد بهداد، توهین زشت بهداد، حامد بهداد، توهین به زنان، زنان ایرانی،
لینک های مرتبط :


عباس غزالی: و دوباره عاشق شدن


عباس غزالی: دوباره عاشق شدم

با اینکه ۲۹ ساله شده ولی هنوز انگار خون یک جوان ۱۸ ساله در رگ هایش جریان دارد! تب و تاب و انرژی مثال زدنی اش انگار تمامی ندارد و با اینکه در آستانه ۳۰ سالگی است سر پر آرزویی دارد. عباس غزالی، این بار با سریال «مادرانه» پیش روی مخاطبان تلویزیون، جا خوش کرده تا به فهرست سریال های پرتماشاگرش یکی دیگر اضافه کند. همین «مادرانه» و حواشی اش کافی بود تا سری به حوالی زندگی عباس غزالی بزنیم.

اخیرا دوباره عاشق شدم!

در «مادرانه» نقش فرزاد را داری؛ نقش پسری که معلوم نیست عاشق رها (با بازی هستی مهدوی فر) هست یا نیست. اصلا تعریف خودت از عشق چیست؟

تا چند سال پیش فکر می کردم دیگر اصلا عشق در این دوره و زمانه وجود ندارد و «عشق» مال رمان های عاشقانه است اما مدتی است فهمیده ام هرقدر دنیا عوض شود و تفکرها تغییر کند، عشق همچنان سر جای خودش باقی است. این را می دانم که عشق با زور به وجود نمی آید. عشق باید به مرور زمان نمایان شود.

چه شد که فهمیدی عشق وجود دارد و مال رمـان های «عـاشـقانه» نیست؟

فهمیدم هرگونه موضع گیری نسبت به هر موضوعی اصلا درست نیست. زندگی جریان دارد و فضاها تغییر می کند و اتفاقاتی در زندگی آدم می افتد که می فهمی آنقدرها هم نباید همه چیز را برای خودت سخت بگیری. باید بگذاری رنگ های تازه و احساسات جدید وارد زندگی ات شود.

تا حالا عاشق شده ای؟

یک بار که برای اولین بار بود. مال قدیم است. من الان ۲۹ ساله ام و طبیعتا نگاهم به همه چیز در حال عوض شدن است. من ۶ سال پیش کارهایی می کردم که الان فقط به آنها می خندم. در همان دوران که به اصطلاح کله ات هنوز داغ است، یک بار عاشق شدم. خیلی ها می گویند آن عشق ها، عشق نیست اما مطمئنا همان هم عشق بود ولی بسیار بسیار خام. اخیرا هم دوباره عاشق شده ام که اصلا با عشق ۶ سال پیش قابل قیاس نیست.

به ازدواج فکر می کنی؟

قطعا هر قدر سن آدم بالاتر می رود به ازدواج هم فکر می کند. من هم به ازدواج فکر می کنم اما بیشتر فکر می کنم تا بخواهم عمل کنم! (می خندد)

فکر می کنی پدر خوبی می شوی؟

بله، چون به طور کل بچه ها را خیلی دوست دارم. از طرف دیگر بچه ها هم مرا دوست دارند. مثلا خواهرزاده ام که واقعا عاشقشم، خیلی با هم ارتباط خوبی داریم یا برادرزاده هایم که با تمام وجود دوست شان دارم، خیلی راحت با من در رابطه اند. تقریبا مطمئنم مرا در بین عموها و دایی ها بیشتر از بقیه دوست دارند.


بله، من اصولا آدم ماجراجویی هستم و فکر می کنم تجربه کردن، لازمه کار من است، یعنی من کارهایی را که تبعات بدی نداشته باشد، تجربه می کنم تا بتوانم در بازیگری از آن تجربه ها استفاده کنم. اما حیطه ای که اصلا هرگز نمی توانم بپذیرم که حتی یک بار تجربه کنم، اعتیاد است؛ حتی صرف تجربه. بنابراین برای تجربه فضای مشابه به زندگی معتادها سرکشی می کنم. این شاید خودخواهی به نظر برسد اما به هر حال فکر می کنم معضلی است که وجود دارد و برای بهتر به تصویر کشیدنش باید آن را بشناسی. از طرف دیگر به شکلی واقعی تر درگیر اعتیاد بوده ام، یعنی در میان دوستانم کسی بوده که متاسفانه مشکل اعتیاد پیدا کرده است. این را می دانم کسی که از مشکل اعتیادش به تو می گوید، بسیار به تو اعتماد داشته و با تو احساس نزدیکی کرده، پس نباید این اعتماد را از او بگیری. من هم یک بار مورد این اعتماد قرار گرفته ام و تلاشم را برای ترک دادن دوستم به کار بسته ام. اعتیاد گرفتاری است. نمی شود یک شبه کنارش بگذاری. عادتی بیمارگونه است.
تا حالا در زندگی واقعی ات، درگیر موضوع اعتیاد شده ای؟ یعنی کسی در اطرافت وجود داشته که معتاد شده باشد و تو به نوعی درگیر این اتفاق و مشکلاتش شده باشی؟

برخوردت با دروغ چطور است؟

تا جایی که امکان دارد، سعی می کنم دروغ نگویم اما خیلی وقت ها هم دروغ می گویم و با جمله «مصلحتی بود» توجیهش می کنم. در صورتی که واقعا می توانستم دروغ هم نگویم. به هر حال کسی که بگوید دروغ نمی گویم یا یک امامزاده است یا یک دروغگوی خیلی بزرگ!

قضیه ای در زندگی ات بوده که یکشبه پیرت کرده باشد؟

بله، مرگ پدرم.

آدم رؤیاپردازی هستی؟

تا حدودی

بزرگ ترین خیال و آرزویت چیست؟

گرفتن اسکار

یعنی تنها آرزویت گرفتن اسکار است؟

نه، یکی از آرزوهایم این است. یکی دیگر از آرزوهایم، راه انداختن یک گلخانه بزرگ برای مادرم است؛ گلخانه ای مجهز با گل های رنگارنگ نادر، کمیاب و گران قیمت؛ یک گلخانه خیلی بزرگ. یکی دیگر از آرزوهایم این است که در جایگاه کاری و هنری ام و در مقام یک انسان، طوری زندگی کنم که اگر دیگر نبودم، همه هم از کارم به خوبی یاد کنند و هم از انسانیتم.

تمام خط قرمزهای من

مهم ترین خط قرمز زندگی ات چیست؟ اصلا خط قرمزهایی داری؟

به هر حال هر کسی خط قرمزهایی دارد. من مهم ترین خط قرمز زندگی ام، مادرم است که عزیزترین فرد زندگی ام است. من سرم را هم برای مادرم می دهم. من چند ماه پیش پدرم را از دست دادم و حالا مادرم همه وجود من است.

و مهم ترین خط قرمزت در اجتماع چیست؟

اعتیاد؛ امروزه مواد مخدر به شکل ها و ازدروازه های مختلف وارد کشورمان می شود و دامن جوان ها را می گیرد. خیلی از بازیگران هم درگیر اعتیاد هستند. این اتفاق هم از طرفی جالب است و هم وحشتناک و نگران کننده. در مورد خودم تقریبا مطمئنم که با اراده قوی ای که دارم، اگر نخواهم هرگز درگیرش نمی شوم. هرگز نمی توانم اعتیاد را بپذیرم و واقعا دلم می خواهد هر کاری از دستم برمی آید برای کسانی که اعتیاد دارند، انجام بدهم تا به زندگی نرمال شان بازگردند و گرفتار نمانند.

برای خودت پیش آمده از خط قرمزها بگذری؟

نه، من به واسطه اسمم و صاحب اسمم، خیلی مواقع خیلی کارها را نکرده ام و نخواهم کرد. خود صاحب اسمم هم مراقبم هست که از خط قرمزها نگذرم.

یونس، برادرم، پارتنر شاهکاری است

کار کردن با بازیگرهایی که اسم های بزرگی دارند، برایت سخت نیست و آیا نمی ترسی بازی و دیده شدن تو را تحت تاثیر قرار دهند؟ این اتفاق در مادرانه هم افتاده است. مثلا با دکتر مهدی سلطانی همبازی هستی که به صورت آکادمیک، اسم و رسم در بازیگری دارد یا لعیا زنگنه که خیلی پرطرفدار است.

نه، در مورد شخص من این اتفاق نمی افتد. هر دوی این بازیگرانی که اسم بردید را خیلی دوست دارم و بازی های خیلی خوبی هم از آنها دیده ام. هیچ موقع بازی در کنار اساتید بزرگ مرا نگران نکرده است. همچنان که من این افتخار را بارها داشته ام همیشه برای من همه جور تجربه بازیگری، شیرین است. من بازیگری را اینجوری یاد گرفته ام. اینکه وقتی خوب باشی، بازی بازیگر روبه رویت هم بیشتر دیده می شود و وقتی بازیگر روبه رویت خوب بازی کند، بازی تو هم بهتر دیده می شود. در کار ما، مهم کار گروهی و نتیجه مجموعه است.

چه در «مادرانه» و چه در بقیه کارهایی که بازی کرده ای، کدام بازیگــران پارتنرهای خیلی خوبی در کنارت بوده اند؟

پارتنرهای خوب خیلی داشتم. در «وضعیت سفید» برادرم، یونس غزالی واقعا پارتنر شاهکاری بود. داریوش ارجمند خیلی پارتنر خوبی است و خانم میرامینی هم همین طور. خانم زنگنه و آقای سلطانی و هستی مهدوی فر هم پارتنرهای خیلی خوبی هستند. به طور کامل من تا حالا پارتنر بد نداشته ام.


اگر بازیگر نبودی، فکر می کنی در کدام یک از این موقعیت ها موفق تر بودی: کارآگاه، رئیس یک باند مافیایی، سیاستمدار؟
کارآگاه خوبی می شوم!

کارآگاه (می خندد)

چرا؟

چون آن دو تا کار دیگر را اصلا شناخت ندارم اما تا حدودی می دانم کارآگاه ها چه کار می کنند و با ماجراجویی هم سر و کار دارد که من خوشم می آید. فکر می کنم کارآگاهی توی روحیاتم هست. هرچند در مقام یک بازیگر، دوست دارم هر سه موقعیت را بازی کنم.

فیلم های محبوبت کدام فیلم ها هستند؟

بزرگ ترین و جذاب ترین تفریح من، فیلم دیدن است. البته اصلا اهل سریال نیستم. ترجیحم این است به جای ۱۲ ۱۰ قسمت سریال، چند فیلم خوب ببینم. فیلم های زیادی هم هستند که واقعا دوست شان دارم. در میان فیلم های ایرانی، فیلم های ایده آلم گذشته، شهر زیبا، چهارشنبه سوری، درباره الی و جدایی نادر از سیمین (اصغر فرهادی)، مادر (علی حاتمی)، شب یلدا (کیومرث پوراحمد)، آژانس شیشه ای و ارتفاع پست (ابراهیم حاتمی کیا) است. در میان فیلم های خارجی، لئون (لوک بسون)، امتیاز نهایی (وودی آلن) و راننده تاکسی (اسکورسیزی) و ... را می توانم به یاد بیاورم که از دیدن شان همیشه لذت می برم.

بازیگرهای محبوبت چه کسانی هستند؟

الگوی من در بازیگری پرویز پرستویی است. من تلفنی با ایشان در تماسم و مشاوره و راهنمایی می گیرم. مهدی هاشمی، مرحوم خسرو شکیبایی، استاد انتظامی و علی نصیریان هم از بازیگران ایرانی محبوبم هستند. در میان بازیگران خارجی، واقعا همگی خوب هستند ولی سلیقه من رابرت دنیرو، شان پن، داستین هافمن، آنتونی هاپکینز و آل پاچینو هستند.

خودم، خودم را انتخاب می کردم!

چه شد که وارد «مادرانه» شدی؟

من از قبل با اکثر بچه ها آشنایی داشتم. بیش از هر چیز با فضای نوشته های سعید نعمت الله آشنا بودم. قبلا من با سعید نعمت الله سر سریال دیدنی «رستگاران» به کارگردانی سیروس مقدم آشنا شده بودم و همکاری مان کلید خورده بود. سعید نعمت الله از معدود نویسندگانی است که شش دانگ همه نکات لازم برای نوشتن یک فیلمنامه خوب را از بر است. هر بازیگری دوست دارد دیالوگ هایی که سعید نعمت الله می نویسد را بگوید. از طرف دیگر با محمدرضا شفیعی، تهیه کننده خوب این کار در چند اثر دیگر همکاری کرده بودم همچنین می خواستم از همکاری با جواد افشار، کارگردان این اثر لذت ببرم.

اگر تو کارگردان بودی، برای نقش فرزاد چه کسی را انتخاب می کردی؟

(می خندد) نمی دانم. جوان های بااستعداد خیلی داریم ولی حداقل یکی از کاندیداهایم حتما خودم بودم!





نوع مطلب : بازیگران، فیلم و سینما، شخصیت ها، 
برچسب ها : عباس غزالی، عشق دوباره، عشق، غزالی،
لینک های مرتبط :

هدیه خنده دار شریفی نیا به دخترش+عکس

هدیه خنده دار و جالب شریفی‌نیا به دخترش مهراوه

مهراوه شریفی نیا بازیگر معروف سینما و تلویزیون از لحظه هدیه گرفتنش گفت. از اینکه پدرش محمدرضا شریفی نیا وقتی هدیه را به او داد زد زیر خنده و حالا نخند کی بخند.
هدیه خنده دار شریفی نیا به دخترش+عکس
مهراوه شریفی نیا از بازیگران جوان سینما و تلویزیون از خاطره هدیه پدرش می گوید.گفت برات یک هدیه خریدم. کلی ذوق کردم. این کتاب رو بهم داد و هرهر زد زیر خنده… خنده ها! از اون خنده ها که بند نمیاد! پدر هم پدرهای قدیم … والله خیلی وقت بود دوتایی باهم اینطور از ته دل نخندیده بودیم.




نوع مطلب : بازیگران، شخصیت ها، 
برچسب ها : شریفی‌نیا، مهراوه شریفی نیا، هدیه، محمدرضا شریفی نیا، دختر شریفی نیا، پدر، کادو تولد،
لینک های مرتبط :






نوع مطلب : بازیگران، ورزشی، شخصیت ها، 
برچسب ها : نیكی كریمی، علی دایی، دایی، عکس، ورزشی،
لینک های مرتبط :


علیرضا گلزاربرادر بزرگتر محمد رضا گلزار

بردیاگلزار برادر کوچکتر محمدرضا گلزار





نوع مطلب : بازیگران، شخصیت ها، 
برچسب ها : عکس، برادران محمد رضا گلزار، برادران گلزار، برادران محمدرضا گلزار، برادر گلزار، بردیاگلزار،
لینک های مرتبط :


جنجالیترین مستند سال را باید دید:

مستند جنجالی سلطان سلیمان در شبکه نمایش خانگی!

 +عکس


مستند جنجالی سلطان سلیمان در شبکه نمایش خانگی! + عکس


 بررسی آسیب شناسانه برنامه های پرمخاطب شبکه های ماهواره ای چون «حریم سلطان» اصلی ترین هدف ساخت این مستند بوده و در کنار «سلطان سلیمان» که در این مستند به نقد سریال زندگی او پرداخته می شود.

مستند «سرگردون» که عواملش آن را جنجالی ترین مستند سال می دانند به بازار عرضه شد. جالب اینکه در بخشی از تصویر روی جلد این فیلم، بازیگران سریال «حریم سلطان» دیده می شوند. بررسی آسیب شناسانه برنامه های پرمخاطب شبکه های ماهواره ای چون «حریم سلطان» اصلی ترین هدف ساخت این مستند بوده و در کنار «سلطان سلیمان» که در این مستند به نقد سریال زندگی او پرداخته می شود چهره هایی چون رامبد جوان، اشکان خطیبی، لعیا زنگنه، مصطفی زمانی، کوروش تهامی و پریوش نظریه در کنار کارشناسی چون فرشته طائرپور، علی معلم و خسرو معتضد به بحث و بررسی دلایل علاقمندی مردم به این گونه آثار پرداخته اند!


سید صابر امامی تهیه کننده مستند جنجالی «سرگردون» درباره وضعیت مستند اعلام کرد: این مستند که پخش آن را شرکت «سیما شهر» بر عهده دارد وارد شبکه نمایش خانگی شد وعلاقه مندان به این مستند اجتماعی می توانند از تمام مراکز فروش محصولات فرهنگی و فروشگاه ها به تهیه آن اقدام کنند.

وی در مورد شرایط تولید این مستند عنوان کرد: با توجه به موضوع جنجالی «سرگردون» ما سختی های زیادی را چه در راه ساخت و چه در راه اخذ مجوز متحمل شدیم. در راه تولید با وجود اینکه بسیاری از دوستان محتاطانه عمل کردند و حاضر به همکاری نشدند اما بودند کسانی که همراه بودند و من همین جا از کسانی که به گروه جوان تولیدکننده آن که دغدغه فرهنگی تنها دلگرمی و منبع انرژی آن ها در طول این کار بود کمک و یاری رساندند تشکر می کنم.

تهیه کننده «سرگردون» درباره عدم نمایش این کار در جشنواره فجر گفت: قرار بود این کار بعد از آماده شدن در جشنواره فجر به نمایش دربیاید که به خاطر جنجالی و چالشی بودن موضوعات مطرح شده در آن، مسئولین جشنواره از قبول آن خودداری کردند. ظاهرا در آن موقع معذوریت هایی وجود داشت که چنین کارهایی وارد جشنواره فجر نشوند.

وی درباره شرایط اخذ مجوز مستند اضافه کرد: برای دریافت مجوز پخش این مستند هم مشکلات زیادی بر سر راه ما قرار گرفت که نهایتا با پیگیری های زیاد توانستیم مجوز کار را بگیریم. البته قبول کردیم که بخش هایی را که اصلاحیه وارد شده بود حذف کنیم. چند قسمت از مصاحبه ها و چند صحنه از سریال حریم سلطان به طور کلی حذف شد اما تلاش کردیم به کلیت کار آسیبی وارد نشود.

امامی در پایان تصریح کرد: این کار با هزینه شخصی یک گروه جوان مستندساز که دغدغه فرهنگی داشتند ساخته شده و اگر کمک دوستان هنرمند و همکاری آن ها در این زمینه ها نباشد هیچ کار فرهنگی ای به سرانجام نمی رسد.

خاطر نشان می شود، دیگر عوامل این مستند به شرح زیر است: کارگردان: سید محمد طادی، دستیار اول کارگردان: نفیسه علوی، مدیر تولید: سید محمدحسین نعمتی، تدوین:محمدرضا مهاجری شیراز، تصویربردار: هومن خنکدار، صدابردار: علی سرچشمه،مصطفی اسفندیار، مجری طرح: محسن حسن زاده





نوع مطلب : بازیگران، فیلم و سینما، فرهنگ و هنر، مستند، 
برچسب ها : مستندسرگردون، حریم‎سلطان، حریم‎سلطان در ایران، مستند، مستند جنجالی، مستند حریم سلطان، سلطان سلیمان،
لینک های مرتبط :


ببینید کی اومده:

بازگشت بازیگر معروف به کشور


بازگشت بازیگر معروف به کشور



حضور محمدرضا گلزار، بازیگر خبرساز سینمای ایران در خارج از کشور، حواشی زیادی را برای وی در شبکه های اجتماعی به دنبال داشت. در این مدت، عکس های او در کنسرت ها مختلف منتشر می شد؛ به شکلی که عده ای تصور می کردند با این عکس ها او دیگر قصد بازگشت به کشور یا حداقل حضور در سینما را ندارد.

حتی در میان این حواشی، شایعاتی مبنی بر ممنوع الورودی وی نیز منتشر شد اما اخیرا خبرنگار ایسنا، این بازیگر پرحاشیه سینمای ایران را در یکی از کافه های شهر تهران مشاهده کرده و از یکی دو نفر شنید که او دو سه هفته ای است که به کشور بازگشته است.


البته بازیگری که به واسطه چهره اش پا به عرصه سینما گذاشته بود، حواشی خاص خودش را هم به دنبال داشت. گفته می شد او برای بازی چند دقیقه ای در فیلم «دموکراسی تو روز روشن» ۹۰ میلیون تومان در آن زمان دریافت کرده است و در یک مورد نیز سخن از قرارداد یک میلیارد تومانی او برای چند پروژه با یکی از تهیه کنندگان سینمای ایران به میان آمد. البته دستمزد های نجومی تنها یک پای حاشیه های گلزار بود. علاوه بر این، او یک روز در تیم والیبال هنرمندان حاضر می شد، یک روز سرپرست یک تیم والیبال حرفه ای می شد، گاهی بحث ممنوع الکاری او مطرح می شد و گاهی هم خبرهای غیرموثقی مبنی بر دیدارش با برخی شخصیت های سیاسی انتشار می یافت، زمانی در نقش روحانیت ظاهر می شد روز دیگر عکسش در کنار بازیگر خوش چهره دیگری روی جلد روزنامه های زرد بود و....
محمدرضا گلزار، گیتاریست گروه موسیقی آریان، کارش را در سینما با «سام و نرگس» ایرج قادری آغاز کرد و پس از آن تا مدت ها پول سازترین بازیگر سینمای ایران محسوب می شد؛ تا جایی که حضورش در یک فیلم، فروش چند صد میلیون تومانی آن را تضمین می کرد.

محمدرضا گلزار در یک دهه گذشته، در ۲۱ فیلم سینمایی بازی کرد و برای اغلب شان سودهای سرشاری داشت اما در یکی دو پروژه آخر ستاره اقبال او که نشانه اوج گیری استقبال مخاطب از چشم رنگی ها بود، رو به افول نهاد و گلزار دیگر آن پسر محبوب گیشه نبود. «در امتداد شهر» و «من و تو» که او در آن ها ایفای نقش می کرد، فروشی نامناسب داشتند و سریال «ساخت ایران» اش نیز در شبکه نمایش خانگی با شکست روبه رو شد. حالا دیگر خیلی از تهیه کنندگانی که روزی آرزوی شان بود، گیتاریست سابق گروه «آریان» یک سکانس در فیلمشان بازی کند، داد سخن برآورده که «ما از اول هم می دانستیم که این بازیگران غیرحرفه ای رفتنی هستند»!

در هر صورت، باید محمدرضا گلزار را یکی از سوپراستار های دهه اخیر سینمای ایران دانست که جوان ها برای دیدنش روی پرده سینما صف می کشیدند؛ سوپراستارهایی که این روزها دیگر از آن ها نشانی نیست. باید دید آیا گلزار پس از شکست های اخیرش می تواند دوباره به روز های طلایی خود بازگردد؟ البته پاسخ به این پرسش، مستلزم پاسخ به پرسش دیگری است: آیا گلزار با شرایط گذشته، فرصت ادامه فعالیت در سینمای ایران را به دست خواهد آورد؟





نوع مطلب : فرهنگ و هنر، شخصیت ها، بازیگران، فیلم و سینما، 
برچسب ها : محمدرضا‌گلزار، بازیگران معروف، بازیگر مرد معروف، گلزار، بازگشت بازیگر معروف،
لینک های مرتبط :



مجری ها :
ازدواج فرزاد حسنی و آزاده نامداری






فرزاد حسنی و آزاده نامداری پیمان ازدواج بستند




بزرگان تعابیر عجیب و گاه عمیقی از ازدواج دارند اما شاید یکی از جالب ترین آنها تعبیر متفاوت اُسکار وایلد نویسنده و نمایشنامه نویس مشهور ایرلندی از این اتفاق باشد: «برای مجردها باید مالیات سنگینی مقرر شود چون این انصاف نیست که بعضی ها شادتر از بقیه زندگی کنند!»

این روزها تا دلتان بخواهد در فضای مجازی و شبکه های اجتماعی پر است از تعابیر و ضرب المثل هایی که برای ازدواج و رابطه های عاشقانه می نویسند و حتی بعضا ساخته می شوند؛ دخترها از استقلالشان دم می زنند و پسرها زندگی بی دغدغه بدون خانم ها را به رخ هم جنسان خود می کشند!




اما کیست که نداند در دل هر کدامشان چه می گذرد! بی شک ازدواج بزرگترین تصمیم زندگی هر انسانی محسوب می شود. حالا اما اگر قرار باشد دو چهره سرشناس و مشهور دست به این تصمیم بزرگ بزنند، حکایت متفاوت تری دارد. مطمئنا شمایی که در حال خواندن سطر به سطر این خبر هستید، اولین نفرهایی در ایران خواهید بود که خبر ازدواج این دو چهره سرشناس چشمانتان را گرد می کند! (البته ما هم همین حالت شما را تجربه کردیم. فقط کمی زودتر!) روزنامه تماشا برای اولین بار پرده از یک اتفاق بزرگ و خوش یمن برخواهد داشت.

بعد از «مهدی پاکدل» و «بهنوش طباطبایی» که آخرین زوج هنری مشهوری بودند که به خانه بخت رفتند. خبردار شدیم قرار است دو چهره سرشناس دیگر نیز به سنت و فرموده پیامبر جامعه عمل بپوشانند و عهد ببندند تا سال ها کنار یکدیگر و با یک روح روزگار بگذرانند.

چند روز دیگر «فرزاد حسنی» و «آزاده نامداری» دو مجری جوان و خوشنام تلویزیون ایران پای سفره عقد خواهند نشست تا بزرگترین اتفاق زندگیشان را کنار یکدیگر جشن بگیرند و پای برگه مهمترین شراکت زندگیشان امضا بیندازند.

روزنامه تماشا این وصلت فرخنده و خوش یمن را به فرزاد حسنی و آزاده نامداری که سال هاست با صدا و تصویرشان زندگی کرده ایم و خاطره ها داریم تبریک می گوید و بهترین ها را برای این زوج هنرمند آرزو می کند. پیامبر اکرم (ص) می فرمایند: «در اسلام هیچ بنایی ساخته نشد که نزد خدای عز و جل محبوبتر و ارجمندتر از ازدواج باشد.» باشد که آنها نیز در ارجمندترین و محبوب ترین اعمال نزد خداوند سربلند و خوشبخت باشند.


ادامه مطلب


نوع مطلب : فرهنگ و هنر، بازیگران، 
برچسب ها : ازدواج، فرزاد حسنی، آزاده نامداری، مجری، ازدواج مجری،
لینک های مرتبط :


روایت یوسف تیموری

از "خروس " و تبلیغ برای یک پیتزافروشی




یوسف تیموری با بیان اینکه زمان خواندن فیلمنامه "خروس" می توان از آن برداشت جدی داشت، آن را سریالی دانست که موقعیت های کمدی دارد نه اینکه فیلمنامه نویس صفحات را پر از دیالوگ های بامزه کرده باشد.

یوسف تیموری بازیگر عرصه طنز سینما و تلویزیون درباره همکاری با سریال "خروس" به کارگردانی سعید آقاخانی به خبرنگار مهر گفت: من خروس این سریال هستم. پسری که به تنهایی با پدرش زندگی می کند و با شخصیتی که ایفای آن بر عهده جواد رضویان است، دوست است. به این دلیل کامران با بازی من را خروس صدا می کنند که در یک عروسک خروس قرار می گیرد و برای پیتزافروشی خروس تبلیغات می کند.

وی افزود: او یک جورهایی عاشق این حیوان است و حتی در سکانسی که می خواهند سر یک خروس را ببرند حالش بد می شود.

تیموری که پیش از این در "راه در رو" با سعید آقاخانی همکاری داشته است، ادامه داد: سریال های سعید کمدی موقعیت هستند و همواره شخصیت ها تحت تاثیر اتفاقاتی که رخ می دهد قرار می گیرند. بنابراین "خروس" سریال جدی است که موقعیت های طنزی دارد. حتی وقتی فیلمنامه نوشته مصطفی کیایی را می خوانی انگار با سریالی روبرویی که می توان از آن برداشت جدی هم داشت. طنزهای کار او ریز است و سر صحنه درمی آید. کیایی از آن دست نویسنده ها نیست که تمام فیلمنامه را پر از دیالوگ های بامزه کند و بیشتر خط داستان را پیش می برد.

بازیگر "خروس" تأکید کرد: من همواره با نویسنده سریال در ارتباط بودم. آقاخانی نیز کسی است که من و افرادی چون مهران غفوریان و نصرالله رادش را برای حضور در تلویزیون کمک کرد و حتی مدتی پیش از آنکه ما "سیب خنده" را با رضا عطاران کار کنیم فعالیت می کرد.

تیموری درباره شیوه تصویربرداری دوربین روی دست این سریال و همکاری با امیر معقولی اظهار کرد: شیوه سختی است. معقولی زاویه های عجیب و غریب و سخت را دوست دارد. او و سعید با هم هماهنگ هستند و در این کار من بیشتر از همیشه با عوامل پشت صحنه مشورت می کنم.

وی درباره پخش رمضانی سریال یادآور شد: ما سریالمان را برای هموطنانمان می سازیم و مهم این است که آنها تماشایش کنند. این نکته را هم بگویم که جای این نوع طنز در تلویزیون خالی است.



ادامه مطلب


نوع مطلب : فرهنگ و هنر، سینما، فیلم و سینما، بازیگران، 
برچسب ها : یوسف تیموری،
لینک های مرتبط :



 جیمز باند مشهور پادشاه فرانسه می شود !


ستاره سابق جیمز باند پادشاه فرانسه می شود !



پیرس برازنان ، ستاره سابق مجموعه جاسوسی جیمز باند قرار است در یک فیلم جدید ، نقش شاه لوئی چهاردهم را بازی کند.

بنا به گزارش اسکرین دیلی ، در این فیلم که اقتباسی از رمان وندا مک اینتایر با نام ماه و خورشید است ، این بازیگر ایرلندی تبار بازی در نقش پادشاه انگلستان هنرنمایی خواهد کرد و یک بازیگر زن چینی با نام بینگ بینگ ، نقش مقابل او را بازی خواهد کرد.

داستان این فیلم به سالهای ۱۷۰۰ باز می گردد و تلاشهای لوئی چهاردهم برای گرفتن یک پری دریایی را به تصویر می کشد.« بینگ بینگ» نقش این پری دریایی را بازی خواهد کرد.

این فیلم قرار است این ماه در فستیوال فیلم کن به خریداران بالقوه بین المللی که معمولا" کمپانی های بزرگ فیلمسازی دنیا هستند ، عرضه شود.

مترجم: فرشته مشاور



ادامه مطلب


نوع مطلب : بازیگران، سیاسی، فرهنگ و هنر، 
برچسب ها : جیمز باند، بازیگر، هالیوود، پادشاه، فرانسه، ستاره، پیرس برازنان،
لینک های مرتبط :





یکتا ناصر:

 اعتماد کردم، پشیمان شدم



یکتا ناصر: اعتماد کردم، پشیمان شدم



گاهی بدجنس و گاهی هم خوش جنس، اینها شخصیت هایی است که یک بازیگر در دوران کاری اش مجبور می شود در قالب آنها فرو برود، هرچند مهم اینجاست که چه کسی بتواند واقعا چنین کاراکترهایی را برای مخاطب خود زنده کند. یکتا ناصر که در عنفوان جوانی یعنی ۱۷ سالگی وارد عرصه پرهیاهوی بازیگری شد از همان دست بازیگرانی است که چه در نقش های مثبت و چه منفی خوش درخشید و خیلی زود قابلیت هایش را در این حرفه به اثبات رساند. خانم بازیگر بنا به اذعان خودش زیادی خجالتی است و البته این خصیصه اش بعضی اوقات آنقدر شدت می گیرد که دست و پایش را گم می کند. البته این اتفاقی است که در زندگی واقعی اش رخ می دهد وگرنه در زندگی حرفه ای او خجالتی بودن هرگز نتوانسته پتانسیل بالایش را برای ارائه نقش های مختلف تحت تاثیر قرار دهد. خواندن همه اولین بارهایی که در زندگی یکتا ناصر اتفاق افتاده برای هوادارانش خالی از لطف نخواهد بود.

یک عکس داشتم، بازیگر شدم

ماجرای بازیگر شدنت چطور بود. مثل خیلی ها از بچگی رؤیای بازیگر شدن داشتی یا اتفاقی به این عرصه وارد شدی؟

از سن خیلی پایین به بازیگری علاقه داشتم البته باید اتفاقاتی پیش بیاید تا تو بتوانی به آنچه می خواهی برسی. یادم می آید ۱۶ساله بودم و تازه پیش دانشگاهی را تمام کرده بودم. در واقع در مرحله ای از زندگی ام بودم که هنوز تصمیمی برای آینده ام نداشتم. یک روز یکی از دوستانم به من گفت باید خواهر ۵ ساله اش را به یکی از دفاتر فیلمسازی ببرد و از من خواست که همراه او بروم. من هم به قصد همراهی با او به آن دفتر رفتم. آنجا به من گفتند حالا که تا اینجا آمده ای شما هم یک فرم پر کن، یک عکس پرسنلی در کیفم بود که آن عکسم را روی فرم گذاشتم.چند وقت بعد برای بازی در یک سریال با من تماس گرفتند و من برای بازی در سریال ۶ قسمتی گل های کاغذی جلوی دوربین رفتم. بعد از بازی در آن کار برای بازی در سریال «عید آن سال ها»ی آقای سعید ابراهیم فر انتخاب شدم. بعد از آن هم در رشته مهندسی دانشگاه قبول شدم.

در مقابل دوربین هیچ حسی نداشتم

یادت می آید اولین بار که روبه روی دوربین قرار گرفتی چه حسی داشتی؟

واقعیت این است که اصلا فکر نمی کردم که یک روز به طور حرفه ای بازیگری را دنبال کنم. خب، دنیای بازیگری برایم ناشناس بود. اصلا نمی دانستم باید چه کاری انجام دهم یا این حرفه آینده خوبی دارد یا نه. شاید به همین دلیل رشته دانشگاهی هنر را انتخاب نکردم. همیشه فکر می کردم کارهای هنری نمی تواند به عنوان یک شغل ثابت برایم باشد. اصلا به ذهنم خطور نمی کرد روزی به بازیگری بخواهم به عنوان یک شغل نگاه کنم. صادقانه بگویم الان بعد از گذشت این همه سال روبه روی دوربین قرار گرفتن استرس و نگرانی ام بیشتر از روزهای اول بازیگری ام شده است. آن موقع بازیگری برایم جدی نبود به همین دلیل اضطرابی حس نمی کردم. خب، هم سنم پایین بود و هم اینکه دانش بازیگری را نداشتم بنابراین وقتی برای اولین بار بازی کردم هیچ حس خاصی نداشتم.

واکنش افراد گروه در مقابل اولین بازی تو چه بود؟

قبل از شروع فیلمبرداری از من تست بازی گرفته شد و بعد شروع به کار کردم. اما چیزی که در ذهنم مانده است انرژی های مثبت اطرافیانم بود. من همیشه عاشق مطالعه بودم اما بعد از اینکه کار بازیگری را شروع کردم سراغ کتاب های تخصصی، کارگردانی، فیلمنامه نویسی، بازیگری و دوربین رفتم. از آن به بعد شروع کردم به طور حرفه ای فیلم دیدن و از تجربیات اطرافیانم استفاده کردم.


سختگیر شدم

از چه زمانی احساس کردی حرفه بازیگری برایت جدی تر شده؟

بعد از نقشی که در سریال «با من بمان» بازی کردم. فکر می کنم نقطه عطف زندگی من کار کردن با آقای لبخنده بود. من هم بازیگری و هم خیلی چیزهای دیگر را از او یاد گرفتم. تصویربرداری «با من بمان» یک سال طول کشید و یک سال زمانی است که می توان در آن خیلی چیزها آموخت به خصوص که نقش من در آن سریال نقش اصلی بود، آنجا بود که احساس کردم دوست دارم بازیگری را جدی تر دنبال کنم. بعد از «با من بمان» تقریبا برای تمام سریال ها به من پیشنهاد بازی دادند اما فکر می کردم باید کار بهتری را انتخاب کنم. نکته عجیب این بود که خیلی ها فکر می کردند «با من بمان» اولین بازی من بوده است.

حال مادرم را می پرسند!

واکنش خانواده ات وقتی به تو پیشنهاد بازی داده شد، چطور بود؟

خانواده ام مرا تشویق می کردند ولی نگرانی های خودشان را داشتند. مادرم طفلک خیلی اذیت می شد. آن زمان که شروع به بازیگری کردم موبایل خیلی رایج نبود و هر کسی موبایل نداشت. خیلی وقت ها هم پیش می آمد که شب کار باشم. آن وقت بود که مادرم تا ۵ صبح بیدار می ماند تا به خانه بازگردم حتی بیشتر اوقات با من به لوکیشن می آمد و منتظر می ماند تا کارم تمام شود. هنوز هم کسانی که آن زمان با آنها کار کرده ام حال مادرم را می پرسند(می خندد).

اعتماد کردم و پشیمان شدم

هیچ وقت سعی نکردی به طور آکادمیک رشته بازیگری را دنبال کنی؟

زمانی که کلاس های بازیگری رایج شد موقعی بود که من شناخته شده بودم، شاید اگر در کار آقای لبخنده «با من بمان» بازی نمی کردم، حتما باید در این دوره ها شرکت می کردم. در «با من بمان» آقای لبخنده آنقدر به من راهنمایی دادند و آنقدر با صبر و حوصله یک سکانس را تکرار می کردند تا خوب از آب دربیاید که دیگر بعد از آن هیچ وقت فکر نکردم باید در کلاس بازیگری ثبت نام کنم ضمن اینکه چون در دانشگاه مهندسی خواندم همیشه فکر می کردم از بقیه کسانی که تحصیلات شان بازیگری است عقب هستم، بنابراین سعی کردم با مطالعه این خلاء را پر کنم. به نظرم فقط بازی بازیگر نیست که او را موفق می کند، خیلی فاکتورهای دیگر برای رسیدن به موفقیت وجود دارد مثل اینکه تو بدانی چطور با خبرنگارها صحبت کنی، روابط عمومی ات باید به چه شکل باشد، با هر آدمی چطور مراوده داشته باشی، با یک کارگردان چطور صحبت کنی، با دستیار کارگردان چطور حرف بزنی و... .

کسی که در محیط سینما و تلویزیون نبوده و می خواهد از نقطه صفر شروع کند باید خیلی به این نکات توجه داشته باشد. خیلی وقت ها برایم پیش آمد که حرف هایم را به دستیار کارگردان می زدم اما بعدها کم کم متوجه شدم این اطمینان من درست نیست چون ممکن است آدم ها آنطور که خودشان را نشان می دهند، نباشند. همه این نکات برای ادامه کار مهم هستند و تا تو بخواهی کشف کنی در موقعیت های مختلف چطور باید رفتار کنی، زمان زیادی را از دست داده ای.

اگر بازیگری بلد نیستی، انسان باش

اولین کار جدی ات کدام فیلم بود؟

زمانی که برای فیلم «ساقی» انتخاب شدم وقتی بود که کم کم داشت یک موجی شروع می شد که از بازیگرهای جوان تر برای نقش ها استفاده کنند. تا آن موقع برای بیشتر کارها انتخاب نمی شدم چون فکر می کردند سنم کم است. سال ۷۹ که ساقی را بازی کردم ۲۱ ساله بودم. خب، آن زمان حداقل سن باید ۲۵ تا ۳۰ سال بود تا به تو نقش جدی داده می شد و تا آن سن باید در کارهای نوجوان و کودک بازی می کردی تا قبل از «من ترانه ۱۵ سال دارم» رسما هیچ بازیگر جوانی نمی توانست نقش اول فیلم را داشته باشد. فکر می کنم اولین کار جدی سینمایی که بازی کردم همان ساقی بود که نقش مقابلم را بهرام رادان داشت. او آن موقع فقط «شور عشق» و «آبی» را بازی کرده بود. بعد از بازی در ساقی سطح توقعم بالا رفت. فکر می کردم دیگر در هر کاری نباید بازی کنم و باید منتظر باشم تا یک کار خوب به من پیشنهاد شود. البته بعدها کم کم متوجه شدم در سینما هیچ ملاک و معیاری وجود ندارد که تو بتوانی تصمیم بگیری کار بعدی تو چه کاری و چه زمانی خواهد بود. فکر می کنم بیشتر شرایط غیراخلاقی است تا اینکه تو بخواهی یک چیز یاد بگیری و آموزش ببینی. من از ابتدا فکر می کردم نباید پایم را در هر راهی بگذارم. منظورم از غیراخلاقی یک بعد نیست منظورم این است که نباید وارد هر بازی و سیاستی شوی که فقط بخواهی به یک جایگاه برسی. به نظرم اگر می خواهی اسم هنرمند روی تو گذاشته شود باید تقدس واژه هنر را حفظ کنی، اگر فیلم خوبی نتوانستی بازی کنی حداقل می توانی انسان خوبی باشی. نمی خواهم فکر کنید خودم را قبول دارم و از خودم تعریف می کنم اما حقیقتا دوست دارم آدم خوبی باشم. خلاصه بعد از ساقی یک سالی بیکار ماندم. آن موقع تولید فیلم خیلی بیشتر از الان بود، انواع و اقسام فیلم ساخته می شد پس یک سال بیکاری زمان کمی نبود.

نمی دانم من باید سلام کنم یا آنها

بعد از معروف شدنت و اینکه مردم در خیابان تو را شناختند روند زندگی ات چه تغییری کرد؟

اینکه مردم در خیابان تو را می بینند و به تو محبت می کنند، حس لذتبخشی است. البته من یک مشکل بزرگ دارم و آن خجالتی بودنم است. آن روزهای اول نمی دانستم وقتی مردم مرا می شناسند و به من نگاه می کنند باید چه کار کنم، باید من به آنها سلام کنم یا آنها به من (می خندد).


گاهی برایم پیش می آید که حال و روز خوبی ندارم و دوست ندارم شناخته شده باشم اما مجبورم با لبخند به مردم جواب دهم. بعضی وقت ها شهرت باعث دردسر هم می شود.

فرصت هایی که از دست دادم

هنوز هم بازیگری مثل روزهای اول برایت رؤیایی است یا با واقعیت های دیگری مواجه شده ای؟

شاید خیلی بیشتر از قبل به بازیگری علاقه دارم اما واقعا به دلیل شرایط بد سینما و تلویزیون خیلی وقت ها احساس پشیمانی می کنم و احساس می کنم این حرفه در خیلی مواقع به من صدمه زده است. بعضی وقت ها دچار یک دوگانگی می شوم شاید چون بیشتر روزهای زندگی را بازیگر بوده ام تا خود واقعی ام. خیلی از فرصت هایی که می توانستم داشته باشم را از دست داده ام و با اتفاقاتی در زندگی مواجه شده ام که خیلی خوشایند نیست و متاسفانه هرچه بیشتر پیش می روم احساس بهتری نسبت به شغلم به من دست نمی دهد.

به خاطر شغلم زودرنج شدم

شیرین ترین اتفاقی که از دوران بازیگری ات در ذهنت باقی مانده چیست؟

دیدن مردمی که دائم به من حس خوب و مثبت می دهند خیلی حس شیرینی است، ضمن اینکه بازیگری می تواند به آدم انعطاف بیشتری بدهد و تو می توانی خودت را با شرایط مختلف وفق دهی. فکر می کنم حرفه آدم به خصوص بازیگری می تواند روی نحوه زندگی و شخصیت او تاثیر بگذارد. این شغل خواه ناخواه آدم را حساس تر و نکته سنج تر می کند. فکر می کنم این زودرنجی را هم از شغلم وام گرفته ام.

یک نفر افسرده می شود، یک نفر معتاد

و تلخ ترین اتفاق؟

در حال حاضر به جز فوت عسل بدیعی چیزی به ذهنم نمی رسد به این دلیل که احساس می کنم آدم هایی که می توانند در حرفه شان موفق تر باشند زود می روند بدون اینکه آن بازدهی که توانش را داشتند را از آنها ببینیم. این شرایط کاری بد سینما همه ما را درگیر مسائل مختلف کرده، یک نفر افسرده می شود و فرد دیگر معتاد. امیدوارم هرچه زودتر قبل از اینکه دل بسوزانیم به فکر آدم های این حرفه بیفتیم که وقتی هر کدام از ما به دلایلی از دنیا رفتیم حسرتی باقی نماند. به هر حال مرگ سراغ همه ما می آید اما بهتر است همان جمعیتی که برای مراسم ختم و تشییع جنازه تو می آیند وقتی زنده ای حضور داشته باشند و از تو حمایت کنند و تو احساس تنهایی کمتری داشته باشی. من نمی فهمم چرا عسل بدیعی باید یک سال بیکار باشد و حالا که فوت کرده است همه بیانیه می دهند به به چقدر بازیگر خوبی بود و... این اتفاق واقعا دلم را سوزاند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : فرهنگ و هنر، اجتماعی، بازیگران، 
برچسب ها : پشیمانی، اعتماد، یکتا ناصر، مصاحبه،
لینک های مرتبط :




 شهاب حسینی، زندگی چه معنایی دارد؟

از دیدگاه شهاب حسینی، زندگی چه معنایی دارد؟



چه کسی انکار می کند شهاب حسینی یک ستاره منحصربه فرد است؟ او که با اجراهای موفق تلویزیونی به دنیای تصویر آمد و ذهن و دل خیلی از جوانان ایرانی را که مخاطب برنامه هایش بودند مشغول خودش کرد، امروز از بقیه هم طرازان هنری اش بالاتر ایستاده. مشی و مرام خاص خود را دارد و همیشه در پشت شخصیت های فیلم هایش، ذهن آدم را مشغول شخصیت خودش می کند. از این دیدگاه، باید دید در این نگاه اصلی تر شهاب، زندگی چه معنایی دارد.

من، نیمی از یک قصه را تعریف می کنم، بقیه اش را شما بگو. «نزدیک غروب، آدمی که نمی دانم پیر است یا جوان، ولی خسته است، در حالی که غروب، در چشمانش افتاده، در کوچه ای که به طور اتفاقی، خلوت است، راه می رود. صدای اذان هم می آید. بقیه اش را شما بگو.

اگر ماه رمضان باشد، می داند که وقت افطار شده. سر راهش، به مغازه خواروبارفروشی می رود و مقداری مایحتاج تهیه می کند برای خانه. در خانه ای را می زند، خریدهایش را پشت در می گذارد و راضی تر از قبل، به راهش ادامه می دهد.

شهاب حسینی که خدا، با عشق، به او خیلی چیزها داده، مهم تر از همه، فرصت حیات، چه قدر دوست دارد بتواند با عشق، جواب خدا را بدهد؟

جواب عشق خدا را که واقعا نمی توان داد، ولی خدا، به همین مقدار هم که ما در قبال همدیگر، عاشق باشیم، راضی است؛ چون عشق باید با کمی ازخودگذشتگی، همراه باشد و ازخودگذشتگی، سخت است. ما، به چیزهایی وابسته هستیم که گذشتن از آن ها، گاهی، برایمان سخت است. مثل داستانی که جزو اولین قصه های تاریخ بشر است؛ همان قصه هابیل و قابیل. حسادت قابیل، برای این بود که وقتی قرار شد برای خداوند، هدیه بیاورند و تقدیم کنند، هابیل، بهترین گوسفند گله اش را انتخاب کرد و قابیل نتوانست از محصولش دل بکند و همان حساب و کتابی که پیش خودش کرد، باعث شد خدا، اخلاص هابیل را قبول کند. این هم یک روش زندگی کردن است که می تواند در همه چیز انسان، وجود داشته باشد و تداعی کننده همه زندگی انسان است؛ این که قدمی که ما برمی داریم، در چه جهتی است؟ گوسفند هابیل یا بذر قابیل؟

تعبیر دل کندن را در ماجرای هابیل و قابیل به کار بردی. اگر شهاب حسینی، در همین وضعیت و موقعیت اجتماعی که الان دارد، شهرت، موفقیت و... که خدا، همه این ها را به او داده، حالا، بخواهد آن ها را از او بگیرد و قرار شود از آن ها، دل بکند؛ چه قدر می تواند با رضای دل، از همه این ها دل بکند؟

در کل، زندگی، امانت است که باید برگردانده شود؛ چه برسد به موقعیت ها. همین نفس کشیدن، اعتباری است؛ چه برسد به موقعیت ها. دنبال علتش می گردم و نقص را پیدا می کنم. این که چه کاری کردم که مستحق این شرایط شدم و چرا از دستش دادم. منظور خدا از این ماجرا چیست. منظور خدا را که جست وجو کنی، در خودت پیدایش می کنی. اگر من، راه را گم کرده باشم، دیگر شایسته این شرایط نیستم. پس، موظفم همیشه گِرای خودم را داشته باشم. باید همیشه در مسیر باشم. خدا، بخشنده است. اگر می گیرد هم حکمت است؛ برای این که اگر آدم، به واسطه داشته ای، به راهی برود که انتهای آن، تباهی است، گرفتن در میانه راه هم از طرف خدا، لطف است. شاید می خواهد جلوی طرف را بگیرد تا به انتهای غم انگیز نرسد. پس، این هم لطف است. می گه خدایا، شکرت به داده هایت که رحمت است، به نداده هایت که حکمت است. یک چیز قشنگی هم خودت در ادامه می گفتی.

به داده و نداده و گرفته ات، شکر. داده ات که نعمت است، نداده ات که حکمت است و گرفته ات که امتحان است. می خواستم همین را بپرسم؛ می گوید خداوندا، زمانی که حس می کردم در خوان نعمت تو، غوطه ور هستم، نمی دانستم که در معرض آزمون توام. یعنی گاهی اوقات خدا، به نظر ما همین جوری، همه چیزهای خوب را به یک بنده می دهد؛ توفیق می دهد، سیمای خوب می دهد، موفقیت کاری و... این ها، همین طور که تو گفتی این امانت ها را می دهد که امتحانت کند.

که ببیند درخشش این الماسی که خودش، تراش داده، می تواند چشم چند نفر را خیره و روزنه امید را رو به دل شان، باز کند. با دیدن یک نور زیبا، اولین اتفاقی که برایتان می افتد، این است که دل تان باز می شود. برای خدا، هیچ چیزی، غم انگیزتر از این نیست که دل انسانی، گرفته باشد. شاید چون در بوته امتحان هستیم، به اصطلاح، بازیکن های وسط زمینیم و مربی، در کنارمان، در زمین نیست. از دور، هدایت مان می کند. این جا، دیگر، خلاقیت های فردی، توانایی و میزان زحمتی که برای دوام آوردن کشیده ایم، مطرح است. چند وقت پیش، از یکی از شرکت کننده های المپیک لندن، جمله جالبی شنیدم؛ همان سوارکاری که در ۶۰ سالگی، دوباره، در مسابقات شرکت کرده بود.

گفت: «اصلا، زندگی، هدفی نیست برای رسیدن، بلکه راهی است برای پیمودن» و در این راه، اتفاق هایی می افتد که شاید در میان آن ها، فقط مهم این باشد که واکنش ها و کنش های ما چیست؛ چون بودن، یک نعمت و امتیاز است که از سر لطف و سخاوت پروردگار، در اختیار همه قرار گرفته، ولی ذات بودن، می تواند خیلی ارزشمندتر از خیلی از انسان ها باشد. خیلی از انسان ها، دیگر شایسته بودن نیستند. پس، در واقع، شاید بعد از مرگ مشخص می شود که وقتی ما، در این امتحان زیستیم، شایسته بودن هستیم یا نه. اگر هستیم که به وعده پروردگار، بهشت برین، زندگی جاودان و نعمت های ابدی در انتظارمان است، اگر نیستیم، تبعید به عدم، به نیستی.

چه قدر این باور، در ما آدمیان، قوی است که خدا، اگر جاهایی، چیزی را از ما می گیرد، به ما لطف می کند؟ یک مثال می زنم. یکی از پیامبران، از خدا خواست که به امتش، غضب کند؛ چون هرچه تلاش می کرد، آن ها، عکس عمل می کردند. خدا، به آن پیامبر می گوید: «برو یک کوزه بساز و آن را بپز.» چون بلد نبوده، کج می شود. خدا می گوید: «حالا آن را بشکن.» آن پیامبر می گوید: «خدایا، برای ساخت و پختن این کوزه، زحمت کشیدم. حالا، چه طور بشکنم اش؟» خدا هم می گوید: «تک تک این آدم ها را من ساختم؛ خوب ساختم، سلامت ساختم. حالا، به همین سادگی، بشکنم شان؟!» می خواهم بگویم خدا، آن قدر بنده جفاکارِ دشمنِ پیغمبرش را دوست دارد. چرا باور منِ بشر، جاهایی می لنگد و باور ندارم که اگر به من، سخت گرفته یا چیز شیرینی را از من می گیرد، باز هم لطف است؟ چرا؟

چون همه آدم ها، بنده های او هستند و دلش می خواهد همه شان، سعادتمند شوند. همه این ها، امکانات و امدادهای خداست که در طول مسیر پرفرازونشیب، پرپیچ وخم و پر از ابهام و گیجی زندگی، به یاری آدم می آید. انسان، محصول باورهای خودش است. پروردگار، با راه های مختلف، به ما کمک می کند تا این باور، در ما شکل بگیرد که خودمان را به او بسپاریم. لذت می برد اگر با تمام وجود، به او تکیه داده باشیم، با تمام وجود و بی غل وغش تا او، کارمان را راه بیندازد؛ چون عاشق است.

به جنگ ها که نگاه می کنی، به نکته جالبی می رسی. در جنگ های ابتدایی، ممکن بود ۵۰۰ یا ۱۰۰۰ نفر کشته بشوند. هرچه بشر پیش رفت کرد، مثلا در جنگ جهانی دوم، میلیون ها نفر کشته شدند؛ یعنی ابعاد کشتار انسانی، با پیش رفت تمدن و فن آوری، گسترده تر می شود؛ خیلی گسترده تر از قبیله های بدوی و سبوعیت هم خیلی بیش تر از آدم های نیمه وحشی. پس، باید یک جای کار بلنگد که انسان متمدن امروز، از قبیله های نیمه وحشی، آدم کش تر ، خون ریزتر و سفاک تر است و این جمله ای که تو می گویی، نیست؛ شکل آن نیست که به همدیگر عشق بدهند. کجای کار می لنگد؟


انسان بدوی هم اعتقاداتی داشت. به ماوراء و قدرت برتری که محیط بر همه چیز و هدایت کننده است، اعتقاد داشت. اعتقادش هم به اندازه شعور خودش بود. آن ها، مثلا به الهه آب ها، الهه آسمان و ستاره ها و... اعتقاد داشتند که خاستگاه همه این ها هم نیاز انسان به یک قدرت برتر است؛ نیاز به تکیه کردن، نیاز به پشتوانه داشتن، نیاز به پرستش، برای بودن در حیطه لذت بخش امنیت. جنگ ها هم از سر نیازها اتفاق می افتاد. سفاکی هایی هم اتفاق می افتاد که خواندن بعضی از آن ها در تاریخ، مو را بر تن راست می کند؛ این که چه طور می توانستند از شانه مردم، طناب رد کنند، چشم دربیاورند! اما آن سفاکی ها هم در حد و اندازه فهم شان از جهان این اتفاق می افتاد. اتفاقی که شما، به آن اشاره کردی، در واقع، به دلیل احاطه بشر به فن آوری و علم است؛ علمی که منشأ آن را هم به خوبی نمی شناسد و تازه، وجوه مختلف آن، برایش آشکار می شود. فقط کشف می کند؛ چیزی را کشف می کند که وجود داشته. بشر، علم را اختراع نکرده، علم را کشف کرده. پس، این ها وجود داشتند. کم کم به لذت کشف کردن، پی برد. لذت، حس غروری را با خودش همراه دارد. پس، اعتقاد را از دست داد؛ اعتقاد به وجود یک بزرگ تر که چشمِ ناظرش، بیننده ماست.

ممکن است ما، آدم های بازیگوشی باشیم که وقتی دل مان بخواهد، قیقاج هم بزنیم، ولی فرق زیادی هست بین بچه بازیگوشی که از پدرش حساب می برد و بچه بازیگوش و گستاخی که از هیچ کس، حساب نمی برد. بازیگوشی اولی، قابل بخشش و دوست داشتنی است. از شیطنتش است که این کارها را می کند، نمی داند، ناآگاه است، ولی دیگری، گستاخ است. پس، فقط یک اتفاق است، اندیشه، خرد، نه برای خودمداری، که برای کشف و شناخت. شناخت چه؟ شناخت این که وقتی ما می دانیم در جهانی زندگی می کنیم که با چه نظمی، پیش می رود، قدر زندگی و اعتباری را که خدا به ما داده، بهتر می دانیم. می گوییم ما را چه دقیق آفریدی و آن گُل آفرینش را به ما نشان دادی، درِ آن جای ویژه ات را برای ما باز کردی. این گل، چه زیباست چه عظمت و قدرتی در این دریاست. یادمان رفته...

در همین پایتخت خودمان، چندتا پنجره، رو به درخت باز می شود؟ چندتا پنجره، رو به آسمان باز می شود؟ فقط ستون روی ستون، رفته بالا. وقتی آدم ها، پنجره را باز می کنند، فقط پنجره روبه رویی را می بینند؛ اگر خیلی خوش شانس باشند. بنابراین، دنیای شان، فقط همان می شود. این ها، همه از ره گم کردگی است. خود من، اولی اش هستم. شما می گویید این موقعیت، فلان و بهمان، من... اصلا از ضمیر من، متنفرم، ولی نمی دانم چه به جایش بگذارم. به هر حال، می خواهم بگویم همیشه، از خدا می خواهم که همین طوری که تا الان، کمکم کرده، که این شرایط و موقعیت را باور نکنم، همین طوری، باز هم ادامه دهد و کمکم کند که خیلی، این شرایط را باور نکنم.

خداوند، هستی را خلق می کند و همه این ها، با هم، به شکل ارگانیکی، در ارتباط هستند. چه قدر کارت، زیستن ات، نبض ات، در زمستان، شکل زمستان می شود، در بهار، شکل بهار و در پاییز، شکل پاییز؟ یکی از ایرادهای قصه، این است که ما، در بهار، شکل پاییزیم و در پاییز، شکل تابستان و اصلا، نبض ما، با نبض هستی، هماهنگ نیست. نمی خواهیم که باشد و انگار خوش حالیم که نیست.

خوش حالیم که به آن غلبه کرده ایم، آن را به تسخیر خودمان درآورده ایم.

درست است؛ شهاب حسینی، تا حالا، چه قدر سعی کرده شکل نفس کشیدن اش، با هستی، هماهنگ باشد؟

الان، من، به شدت، در مرحله استیصال و حیرتم تا بتوانم به فعل، دست بزنم. هنوز، تا رسیدن به آن چیزی که تو به آن اشاره کردی، برای ایجاد هماهنگی، فرسنگ ها فاصله را احساس می کنم. در حال حاضر، فقط، قلبم گواهی می دهد که نه؛ این روزمرگی، خیلی هم اصل جنس و ماجرا نیست. یعنی واقعا معنی زندگی، فقط این است که شب ها بخوابی، روزها بیدار شوی، صبحانه مفصل بخوری، بروی سر کار، پول دربیاوری، سفر بروی، لذت ببری، ماشین ات را عوض کنی و...؟ همه این ها، قشنگ و برای زندگی، انگیزه بخش است، ولی در نهایت، هر کدام از این ها، به وجود می آید که ایمنی و آرامش ما را بیش تر کند. در این دنیا، لطفی در حق ما شده، که می تواند به افکار عمیق تر و بنیادی تر، معطوف شود.

این، همان معنی بودن است. بنابراین، وقتی اعتقاد داشته باشیم که از رگ گردن، به ما نزدیک تر است، یعنی اعتقاد داریم که می تواند از درون قلب و سینه، با ما حرف بزند. پس، وقتی از درون قلب و سینه، چیزی را به من می گوید، من، آن را حس می کنم. احساس می کنم ضربان قلبم، به من می گوید که دنبال نشانه ها بگردم. فکر می کنم ضربان قلب همه انسان ها، این را می گوید؛ دنبال نشانه ها بگرد. دنبال نشانه گشتن، اندیشه، تفکر، تربیت و فکر می خواهد، بستری برای اندیشه می خواهد؛ یعنی همه این ها را فرا بگیر، معنی بودنت را کشف کن تا خدا به تو بگوید که باید چه کار کنی. وقتی ما، هنوز معنی بودن خودمان را نمی دانیم، خدا، به ما، چه بگوید؟ پس، من، الان، در مرحله ای هستم که در حیرتم؛ فقط در حیرت، همراه با هول، هراس و وحشت.

گفتی که آدم ها آمده اند که کاری را انجام دهند و بروند. تصور و باور من این است که مثلا فلان کس که کار موسیقی می کند، شاید مسوولیت دارد. آمده قطعه ای را برای بشریت بسازد که می تواند برای کشورش یا کل بشریت باشد. این که در بقیه عمرش، ازدواج کرده یا نکرده، ماشین خریده یا نخریده، خیلی مهم نیست. قرار بوده در یک زمان خاص، آن کار خاص را انجام دهد. مسوولیت اش بوده؛ دلیل وجودی اش بوده. مثلا شهاب حسینی هم قرار بوده بازیگر شود و نقشی را جوری بازی کند که ۱۷میلیون دل بلرزد. دیگر خیلی مهم نیست که مثلا ماشین اش را عوض کرده یا نکرده. به این مساله، آگاهانه و عالمانه نگاه می کنی؟

اگر ما معتقد باشیم که عرصه زندگی، بوته امتحان است، یعنی عرصه نبرد بین خیر و شر یا مسابقه بین این ها و طرفدارهای هر دو تیم، تیم خیر یا شر، باید فقط تیم شان را تشویق کنند که بتواند بهتر غلبه کند، به این باور هم می رسیم که ما هستیم که انتخاب می کنیم طرفدار شر باشیم یا طرفدار خیر. وقتی خداوند، انسان را خلق کرد، خوش حال شد و به خودش تبریک گفت. شاید به این دلیل که ما آمده ایم که پرچم خیر را بالا نگه داریم، که یادآور خداوند باشیم؛ هر انسانی به سهم خودش. مثلا یک قطعه موسیقی، به دل هزاران، ۱۰هزار و میلیون ها نفر رخنه می کند. شاید برای این که پرچم الهی، در آن به اهتزاز درآمده که انسان را یاد لحظات اولِ بودن، لذتِ بودن می اندازد؛ لحظه ای که هدیه بودن را از خدا، دریافت و بازش کرد و دید در آن، نعمت زندگی است. به طور حتم، آن لحظه، انسان، خیلی خوش حال شده. وقی انسانی، با یک اثر هنری، یک تابلوی نقاشی، یک جمله، با هر چیزی، حتی با پختن نان خوب و دادنش دست مردم، با حوصله و لبخند زدن، زمانی که دارد برای مشتری اش، میوه می کشد، بتواند یادآور حضور خدا باشد، به نظر می آید که مسوولیت اش را انجام داده.

یعنی همه عظمتش، در سادگی اش است.

واقعا دلیلی ندارد که بخواهد پیچیده، با ما صحبت کند. نمی خواهد گیج مان کند که؛ می خواهد هدایت مان کند.

این را، یک بار دیگر بگو؛ خیلی خوب بود. خیلی دوست دارم این را تکرار کنی؛ چون به نظرم، چیزی، پشت آن هست. می خواهم بگویم که فهمیدن راه، خیلی سخت نیست که ما مدام می گوییم نمی فهمم درست است یا غلط.

آدرس را از یکی می پرسی، به ساده ترین شکل می گوید که مستقیم برو، بپیچ دست راست، کمی که بری بالا، این سمت خیابان. از یک نفر دیگر می پرسی، می گوید که شما، اول باید بروی آن سمت خیابان. شاید دو، سه تا سوال هم بپرسد که ماشین داری؟ کجا می خواهی بروی؟ با چه کسی می روی؟ ول کن! آدرس را بگو. شما می روی آن سمت خیابان، میدان نیست. بالاتر و پایین تر هم می روی، اما آخرش، می بینی گیجی که آن آقا اصلا چه گفت. شیطان، این کار را با ما می کند. خدا، این اختیار را به شیطان داده که آدم های روی زمین را، حتی صادق ترین ها را گول بزند. در خیابان، مراعات همدیگر را کردن، کاری دارد؟ خودخواهی نکردن در رانندگی، کاری دارد؟ خیر و شر، همان جاست. شر، همانی است که مثلا تو می گویی ولش کن بابا، بی خیال و صدای ضبط را هم بلند می کنی و خودت را می زنی به آن راه و خیر، آن است که از اول، مسیرت را انتخاب می کنی که می خواهی بپیچی به چپ که جلوی راه کس دیگری را نگیری؛ شاید آدم مریض احوالی در ماشین عقبی باشد. خدا، عشق اش را چه طوری به ما نشان می دهد؟ این جوری که به جزیی ترین نیازهایمان هم فکر کرده. پُز چه را می دهی، برادر من؟! با دوتا پا آمدی روی این کره زمین، فکر می کنی چه خبر است؟ نه، واقعا، هیچ خبری نیست. آمدی که خیر باشی، خیرخواه باشی، درست کار کنی، بی ادعا زندگی کنی و برای آدم های دیگر، مفید باشی.

پیامبرت،آن قدردوست داشتنی، آرام و مهربان بوده که می گوید اگر نتوانستی هیچ کاری برای کسی بکنی، به او لبخند بزن. این هم حال تو را خوب می کند. اولین فراموش کار، خودم هستم که الان، جلوی شما نشسته ام و در حیرت، به سر می برم. تمام غصه من این است که قتی آدم، با این حقایق، روبه رو می شود، غصه می خورد که من، تا حالا، کجا بودم، چرا من هیچ توشه ای ندارم، چرا توشه من، آن قدر خالی از این چیزهاست؟

انگار ما، گاهی وقت ها، درست دیدن را بلد نیستیم. آن قدر بد می بینیم که بعدها، نمی فهمیم باید چه کار کنیم. چند بار، به نشانه ها اشاره کردی؛ انگار حواس مان به نشانه ها نیست. حواس مان کجاست که به نشانه ها نیست؟

اگر ما بتوانیم از ابزارآلاتی که در زندگی، در اختیار داریم، به بهترین نحو و درست ترین شکل استفاده کنیم، پس، می توانیم از ابزارآلاتی که خدا، در اختیارمان گذاشته هم درست، استفاده کنیم. مثلا همین پدیده های اجتماعی مثل پست الکترونیک، فضاهای مجازی و پیام کوتاه که ماهیت به وجود آمدن شان چه بود و الان، در جامعه، چه استفاده ای از آن ها می شود. ماهیت پیامک، این است که یک خبر نوشتاری کوتاه، اما مهم را منتقل کند. به هر حال، از آن، درست، استفاده شود؛ نه این که به ابزاری برای چیزهای دیگر تبدیل شود؛ برای زیر سوال بردن ارزش ها یا آدم های بزرگ، فهیم، ادیب و دانشمند که در گذشته، زندگی می کردند، مثل دکتر «شریعتی». به همان دلیلی که نمی توانیم از ابزارآلاتی که در اختیار داریم، درست استفاده کنیم، از ابزارآلات دیگری هم که در اختیار داریم به چشم ها و گوش هایش اشاره می کند نمی توانیم درست استفاده کنیم. انسان عاقل، انتخاب می کند که چه را ببیند، چه را نبیند، چه را بشنود، چه را نشنود، برای گوش خودش، ارزش قائل است و آن را در معرض آلودگی های صوتی و جاری، قرار نمی دهد. فیلتر خوبی، سر راه دریافتی های خودش گذاشته که هر به اصطلاح آلاینده ای، وارد حریم روحش نشود.

شهاب حسینی، هنوز، معجزه می بیند؟

بارها، هر روز، هر ثانیه، هر لحظه، هر نفسی که می کشم، معجزه است. این که می توانم طعم را احساس کنم، گوش دارم برای شنیدن، وقتی دریچه ای، به روحم باز می شود که موسیقی خوب را بشنوم، چیزی در وجودم، بال می زند. این، معجزه است. دنبال چه می گردی؟! یک نمایش نامه می خواندم که در آن، از قول پروردگار نوشته بود که «من، معجزه ام را برای نادان ها نگه می دارم؛ چون آدم نادان است که با برهان های بزرگ و کارهای شاق، باور می کند، ولی آدم عاقل، نه. برای عاقل، وزش نسیم هم معجزه است.»

در همه گفت وگوی ما تا این جا، هیچ چیز پیچیده ای وجود نداشت. همه پیچیدگی این قضیه ساده، برای این است که ما، این سادگی ها را، به کار نمی بندیم، نمی بینیم و به راحتی هم از کنارشان می گذریم. یک مثال عینی می زنم. ممکن است شهاب حسینی، وقتی پشت فرمان نشسته و در خیابان، رانندگی می کند، در همین جامعه، در همین کوچه هایی که در آن ها نفس می کشیم، خیلی وقایع را ببیند یا نبیند. شهاب، چه قدر چشم اش را تربیت کرده که نمای دیگری از زیستن را هم ببیند؟ بخشی از بندگان خوب خدا را هم ببیند که شاید به دلیلی، در یک موقعیت نامطلوب هستند؟

در حدی که خداوند، به او، شایستگی و لیاقت داده که ببیند؛ چون هر چشمی هم، شایستگی دیدن را ندارد. هر گوشی هم شایستگی پذیرش ندای حق را ندارد. مَحرم نیست. هر دستی هم لایق کمک کردن نیست.

باور داری که این، یک لیاقت است؟ یک لطف که خدا، به یکی می دهد؟

همین است. در لحظه ای که داری به کسی کمک می کنی، باید شاکر خداوند باشی که هنوز، ما را می بیند، هنوز ما را به حساب می آورد و نشانه ها را سر راه مان می گذارد که اگر دست مان نرسیده، دچار جنون بشویم. چرا دستگیره شیر حمام خانه، باید از طلا باشد؟! چه کسی گفته؟ این، کجای قانون بشریت نوشته شده؟

بلاهت بزرگی نیست؟

پس، آن آدم، بی لیاقت است و خدا هم منصف. فکر می کنم خداوند در قرآن، البته به طور دقیق نمی توانم بگویم کجا، می گوید دنیا را به دنیاطلب ها می دهم. این، از لطف اوست. دنیا رو می خواهی، می دهم به تو، تا راضی شوی؛ چون قرار است از لیاقت بزرگ تری، محروم شوی. حق توست که از این موهبت، برخوردار شوی. وسعت، قدرت، ثروت، امکانات؛ حالش را ببر، چون تو، این ها را خواستی و این ها را باور داری. اگر مرا باور داشتی، شاید کار دیگری می کردی. من، خودم، یک دانش آموز تنبل هستم که به معلم خصوصی، احتیاج دارم. نمی خواهم فقط از این حرف ها بزنم. می خواهم بگویم همین افکار، هیچ چیزی که به آدم ندهد، امید که می دهد. امید، جان مایه زندگی است و انسانی، بدتر از انسان ناامید، در درگاه خداوند، وجود ندارد؛ چون از شأن انسانی اش سقوط می کند. انسان امیدوار، تا آخر زندگی اش، انسان باقی می ماند. به همین دلیل، می گویند که ناامیدی، کفر است. این اندیشه، لذت بخش است که آدم بتواند با زندگی، معاشرت کند.

همین است که می گویی.

زندگی، اتفاق شیرین و خردمندی است که برای تو، نکته های قشنگ می گوید که برایت جالب است. در هر شرایطی که هستی.

اگر قرار باشد شهاب حسینی، برای یک چیز و فقط یک چیز، خدا را شاکر باشد، آن یک چیز، چیست؟

لیاقتِ بودن. این که آن قدر قابل دانستی که به وجود آمدم و امیدوارم آن قدر قابل باشم که بفهمم چرا آمدم و آن قدر قابل باشم که وقتی می روم، بتوانم لبخند رضایت ات را بر تصویری که از بودن شهاب حسینی، از بودن این حقیر داری، ببینم.

ممنون که وقت ات را در اختیار ما گذاشتی.

سپاس از شما که دریچه خوبی را باز کردی. گفتن این حرف ها و شنیدن شان، این روزها، کیمیا شده؛ برای این که متاسفانه، نمی دانم چرا، ولی به محض این که از این عوالم صحبت می کنی، فکر می کنند چیزی، پشت این حرف هاست یا قایم شدن پشت چیزی. به هر حال، احساس می کنند آدمی که این حرف ها را می زند، صادق نیست؛ ولی من، خوش حالم که این گفت وگو باعث شد از درد دل حرف بزنم.



ادامه مطلب


نوع مطلب : فیلم و سینما، سینما، فرهنگ و هنر، بازیگران، 
برچسب ها : شهاب، شهاب حسینی، دیدگاه، زندگی، بازیگران،
لینک های مرتبط :

چهره ها این روزها این کارها را می کنند

۳بعد از ۹۰، عادل فردوسی پور با« ۱۲۰»

او این روزها مشغول استراحت است تا خودش را برای فصل جدید لیگ برتر و البته برنامه جنجالی اش، «۹۰» آماده کند. البته این به آن معنا نیست که دست از سر فوتبال برداشته؛ نه! او با تیم «رسانه ورزش» مسابقه فوتبال بازی می کند و بیشتر وقتش را در زمین چمن می گذراند. البته او این روزها همراه با تیمش مشغول پیش تولید برنامه «فوتبال ۱۲۰» است که از اواسط مردادماه در شبکه ورزش روی آنتن می رود. این برنامه به تهیه کنندگی عادل فردوسی پور، به احتمال زیاد، با مجری دیگری غیر از او روی آنتن خواهد رفت و به فوتبال های خارجی و اتفاقات و حواشی اش می پردازد. اولین قسمت «فوتبال ۱۲۰» ۲۴ فروردین روی آنتن رفت اما حالا با توقفی کوتاه، در حال برنامه ریزی است. مرور فوتبال های خارجی را از شبکه ورزش و ساعت ۲۲:۳۰ می توانید در آینده ببینید؛ دستپخت تازه آقای فردوسی پور.

نکته خودمانی: خیلی ها منتظر بودند در ویژه برنامه شبکه سه برای بازی «ایران/کره» عادل را هم ببینند اما او نه تنها بازی را گزارش نکرد بلکه حتی در میان مهمانان در استودیو هم نبود. همان شب حرف هایی شنیده شد که او به دلیل حمایت از رئیس جمهور منتخب قبل از انتخابات که تیتر یکی از روزنامه های ورزشی شد، از این برنامه کنار گذاشته شده اما اینطور نبود. چون او شب بعد از این بازی، دیدار بزریل مکزیک را در جریان جام کنفدراسیون ها گزارش کرد.

مهران مدیری و «ساعت خوش» تازه

ویلای درندشت ازگل، حالا دیگر خالی شده و از مهران مدیری و رفقایش که در این ویلا، سریال «ویلای من» را می ساختند، خبری نیست. مدیری این روزها در عین حال که استراحتی مبسوط می کند، در پی دریافت پروانه ساخت از وزارت ارشاد است تا بتواند دوباره درشبکه نمایش خانگی حاضر شود. طبق شنیده ها سرمایه گذاری برای این مجموعه باز هم با گلرنگ است.


نکته خودمانی: این بار قرار نیست یک مجموعه داستانی بلند را ببینیم. در اصل مهران خان مدیری این بار سبک و سیاق «قهوه تلخ» و «ویلای من» را فراموش کرده و به روزهای قدیمی تر خود بازگشته و می خواهد مجموعه ای آیتم آیتم با نگاهی طنز بسازد. «ساعت خوش» و «پرواز ۵۷» و... را یادتان می آید؟ این بار مدیری دوباره با همان سر و شکل ظاهر خواهد شد تا «خنده بازار» را به سایه بفرستد.

پارسا پیروزفر و یک فیلم هالیوودی بگذارید

چند وقتی بود خبری از آقا پارسای پیروزفر نبود. به گفته اطرافیانش، او مدتی به ایالات متحده رفته بود تا استراحتی کند. البته او در این کشور اقامت دارد و خیلی وقت ها آنجاست. حالا او به ایران بازگشته تا بتواند تئاتری را روی صحنه ببرد. او خرداد ۹۰، اولین تئاترش را به نام «گلن گری گلن راس» کارگردانی و خودش در آن بازی کرده بود. حالا گویا تئاتر حسابی به آقای بازیگر مزه داده و دوباره او را به ایران کشانده تا دلی از عزا درآورد. او این روزها سرگرم تمرین نمایش «سنگ ها در جیب هایش» است. نمایشی با دو بازیگر که قرار است یک نقش را خودش بازی کند و نقش دیگر را رضا بهبودی، از چهره های شناخته شده تئاتر؛ جالب اینکه این نمایشنامه را مری جونز نوشته و خود پارساخان ترجمه کره است تا هنرهایش را بیش از پیش به رخ بکشد. این تئاتر قرار است شهریورماه در تماشاخانه ایرانشهر روی صحنه برود. در این پروژه آرش فصیح هم به عنوان دستیار، برنامه ریز و مدیر تولید به پارسا کمک می کند. داستان این نمایشنامه درباره پشت صحنه یک فیلم هالیوودی است که در ایرلند فیلمبرداری می شود. نویسنده این اثر یعنی مری جونز هم ایرلندی است و این نمایشنامه اش در بسیاری از شهرهای اروپا و آمریکای شمالی اجرا شده است و جایزه های زیادی مثل جایزه اولیویر برای بهترین کمدی سال ۲۰۰۱ و جایزه ایوینینگ را دریافت کرده است.

نکته خودمانی: اگر دوست دارید قبل از اجرای این نمایشنامه روی صحنه آن را مطالعه کنید، می توانید ترجمه حمید احیا از این نمایش را به نام «پاره سنگ در جیب هایش» و از مجموعه انتشارات نیلا را بخرید و بخوانید.

کتایون ریاحی در برج دامون ساحلی چه می کند؟

مدت هاست در سینما خبری از خانم زلیخا نیست. کتایون ریاحی، البته با اینکه دوری از سینما و تلویزیون و دنیای بازیگری را برگزیده اما فراموش نکرده که چهره ای محبوب است و از همین محبوبیت می تواند استفاده کند. او این روزها در جزیره کیش ساکن است و در پی فعالیت های خیرخواهانه ای که انجام می دهد، بنیاد نیکوکاری «کمک» را که اسفندماه ۹۱ در این جزیره افتتاح کرد، مدیریت می کند تا از این طریق به امور کودکان بی سرپرست و بدسرپرست و همچنین سالمندان رسیدگی کند. او که ساکن برج های «دامون ساحلی» است، در کنار همسرش، مسعود بهبهانی، که پروژه های عمرانی بزرگی را در جزیره کیش مدیریت می کند، زندگی می کند. البته شنیده ها حاکی از آن است که خواهر و برادرش هم در کنار او ساکن کیش شده اند. همسرش، تازه مدتی است که از سفر تقریبا طولانی مدت به خارج از کشور بازگشته است.

نکته خودمانی: شنیده می شود کتایون ریاحی این روزها از طریق بنیادش به طراحی و ساخت و اجرای یک مجموعه مناسب برای اسکان سالمندان در کنار بچه های بی سرپرست در کیش مشغول است. با بازدید زدن به سایت این بنیاد می توانید به آنها کمک نقدی کنید و در کار خیر شریک شوید:

http://komak charity.com





نوع مطلب : بازیگران، فرهنگ و هنر، شخصیت ها، 
برچسب ها : شخصیت، شخصیت های معروف، روزه، کار، مهران مدیری، عادل فردوسی پور، کتایون ریاحی،
لینک های مرتبط :





موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه