تبلیغات
دائرة المعارف ایرانی ویکی ما - مطالب از دل برآید
 
دائرة المعارف ایرانی ویکی ما
فکر زیبا بهتر از روی زیبا * لبخند بزن بانوی مهر
درباره وبلاگ



>
افزایش بازدید رایگان
کسب درآمد قانونی از اینترنت
مدیر وبلاگ : الهه سبز
نویسندگان


1561bfe8d9369792bf819e0a0906cce2-425



پاییز شده و خرمالوهای لبانت گل انداخته

 مرا به نوبرانه ای گس مهمان کن... !






نوع مطلب : از دل برآید، شعر و ادبیات، 
برچسب ها : پاییزی، شعر پاییزی، خرمالو، خرمالوی لبت، لب،
لینک های مرتبط :

مرغ دل پر می زند پیوسته سوی کربلا

گشته ذکر صبح و شامم گفتگوی کربلا

پیش تر از آنکه مادر شیر نوشاند مرا

جام اشگ و خون گرفتم از سبوی کربلا

با وجود نهر جاریِ فرات و علقمه

خون ثارالله شد آب وضوی کربلا

اشگ چشم زینب و خون حسین بن علی

گشته تا صبح قیامت آبروی کربلا

گه کشد در قتلگه گاهی به سوی علقمه

گه برد هوش از سرم نام نکوی کربلا

کعبه و سعی و صفا و مروه ی من کربلاست

هر کجا باشم دلم باشد به سوی کربلا

در صف محشر که سر می آورم بیرون زخاک

می کند چشمم به هر سو جستجوی کربلا

«بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا»

«در دلم ترسم بماند آرزوی کربلا»

بند دوّم

از فراق کربلا پیوسته دارم زمزمه

ترسم این هجران دهد آخر به عمرم خاتمه

دوست دارم تا بگریم در کنار قتلگاه

بشنوم در گوشه ی مقتل صدای فاطمه

دوست دارم تا شود از گریه چشمم جام اشک

با سرشک دیده سقّایی کنم در علقمه

دوست دارم مرقد شش گوشه گیرم در بغل

اشگ ریزم بر رخ و باشم دعا گوی همه

دین من دنیای من عقبای من باشد حسین

نه به خُلدم حاجت است و نه زنارم واهمه

دیده بستم از همه عالم، دلم در کربلاست

بر لبم دائم بود این بیت زیبا زمزمه

«بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا»

«در دلم ترسم بماند آرزوی کربلا»

بند سوّم

کربلا ای حُرمتت بالاتر از بیت الحرام

تا به کی از دور گویم بر شهیدانت سلام

تا به کی از دور گردم دور نهر علقمه

تا به کی فراتت خون دل ریزم به جام

آه از من گر نسوزم لحظه لحظه بر حسین

وای بر من گر شود بی کربلا عمرم تمام

کربلا! یک لحظه از آب فرات خود بپرس

مِهر زهرا از چه شد بر زاده ی زهرا حرام

کربلا! فریاد زن با مردم عالم بگو

کوفیان با سنگ از مهمان گرفتند احترام

بس که می گردد دلم بر گرد آن شش گوشه قبر

بس که مشتاق حسین و کربلایم صبح و شام

«بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا»

«در دلم ترسم بماند آرزوی کربلا»

بند چهارم

من کجا از دلبرم یک لحظه دل بر داشتم

پیش تر از خلقتِ دل مهرِ دلبر داشتم

پیش تر از بودن چشمم هزاران موج اشک

از برای گریه بر آن جسم بی سر داشتم

پیش تر از بردن نام پدر گفتم حسین

مهر او را در دل از دامان مادر داشتم

شیر مادر را ننوشیده، به چشمم سیل اشک

بر گلوی تشنه ی شش ماهه اصغر داشتم

پیش تر از نوجوانی سینه بر اکبر زدم

پاره های دل بر آن صد پاره پیکر داشتم

مادرم می گفت ای فرزند! من کام تو را

از ازل با خاک سرخ کربلا برداشتم

«بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا»

«در دلم ترسم بماند آرزوی کربلا»

بند پنجم

عضو عضو پیکرم پیوسته گوید یا حسین

تا برات کربلایم را کند امضا حسین

هم دلم برده با خود در کنار قتلگاه

هم دو چشمم را کند از اشک و خون دریا حسین

با همین پرونده ی سنگین و این بار گناه

می خرد ما را در این دنیا و آن دنیا حسین

از سنین کودکی پوشیده ام رخت سیاه

ریختم اشگ و زدم بر سینه، گفتم یا حسین

غم مخور گر روز محشر گم شدی در بین خلق

هر کجا باشیم ما را می کند پیدا حسین

من که از روز ولادت کربلایی بوده ام

دوست دارم وقت مردن هم بمیرم با حسین

کعبه و رکن و مقام و زمزم من کربلاست

از حسینم در حسینم با حسینم با حسین

«بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا»

«در دلم ترسم بماند آرزوی کربلا»

بند ششم

خاک را در قتلگه گِل کردم از اشگ دو عین

ساختم مُهری و روی آن نوشتم یا حسین

اشگ من بر یوسف زهراست، دین و دِین من

گریه کن ای دیده نگذاری بمانم زیر دِین

ای اجل مهلت بده یک لحظه سقّایی کنم

با سرشک دیده بر سقّای مقطوع الیدین

دوست دارم مثل زینب سر به محمل بشکنم

خون فشانم از جبین و اشگ ریزم از دو عین

در نظر می آورم گلدسته ی عبّاس را

چون کنم از قصر شیرین رو به شهر خانقین

از نفس های شب و عطر نسیم صبحگاه

در مدینه در نجف در کربلا در کاظمین

«بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا»

«در دلم ترسم بماند آرزوی کربلا»

بند هفتم

قطره قطره آب شو ای دل چو شمع انجمن

گریه کن ای دیده بر آن کشته ی صد پاره تن

یک بیابان خار و یک صحرا خزان یک برگ گل

یک هزار و نهصد و پنجاه زخم و یک بدن

یوسف زهرا تنش با چنگ گرگان چنگ چنگ

پیرهن از تن، تن او پاره تر از پیرهن

کاش بودم روز عاشورا کنار قتلگاه

ناله از دل می زدم کی شمر! زینب را نزن

کاش می گفتم به دشت کربلا با زائرین

بوریایی شد تن فرزند زهرا را کفن

گر چه از آن تربت شش گوشه دور افتاده ام

کربلا باشد به من نزدیک تر از جان من

«بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا»

«در دلم ترسم بماند آرزوی کربلا»

بند هشتم

ناله در دل، اشگ بر رخسار، بغضم در گلوست

عضو عضوم با حسین فاطمه در گفتگوست

نامه ی اعمال من این چشم گریان من است

اشگ من بر صورت من خوش تر از آب وضوست

هر کجا پا می نهم انگار نهر علقمه

هر طرف رو می کنم قبر حسینم روبروست

اشگ از سوز عطش خشکیده در چشم رباب

کودک شش ماهه را تیر سه شعبه در گلوست

مکتب من خیمه ی عبّاس و درسم یا حسین

دین من آیین من تا صبح محشر عشق اوست

با حسین و کربلا یک عمر عادت کرده ام

کربلایم کربلایم کربلایم آرزوست

«بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا»

«در دلم ترسم بماند آرزوی کربلا»

بند نهم

کربلا یعنی خدای کعبه را بیت الحرم

کربلا خاکی است کز خون خدا شد محترم

کربلا یعنی سرشک دیده و هُرم عطش

پیکر صد چاک و دست خالی و مشک و علم

غنچه ای از ضرب سیلی گشته رخسارش کبود

لاله ای از تازیانه کرده اندامش ورم

نونهالی حنجرش خشکیده از سوز عطش

سرو اندامی زخون چسبیده لب هایش به هم

نوجوانی تشنه ی آب دم شمشیرها

شیر خواری شیر خورده از دم تیر ستم

در طواف کعبه گفتم با خداوند حرم

کی خداوند حرم حتّی کنار این حرم

«بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا»

«در دلم ترسم بماند آرزوی کربلا»





نوع مطلب : مذهبی، شعر و ادبیات، از دل برآید، 
برچسب ها : کربلا، بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا، شعر بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا، شعر کربلا، مشام، شعر محرمی، شعر محرم،
لینک های مرتبط :

ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﯾﮑﯿﻮ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ، ﻣﺎﻟﻪ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺩﻡ،
ﯾﮑﯽ ﮐﻪ ﻧﮕﺮﺍﻧﻢ ﺑﺎﺷﻪ،
یکی که کنارش خود خودم باشم...
ﯾﮑﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﺵ ﻣﻬﻢ ﺑﺎﺷﻢ ...
ﺩﻟﻢ ﯾﮑﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻬﺶ ﺧﻮﺑﯽ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻓﮑﺭ ﻧﮑﻨﻪ ﻣﺤﺘﺎﺟﺸﻢ،
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﺤﺒﺘﺎﻣﻮ ﺑﺎ ﻣﺤﺒﺖ ﺑﺪﻩ ...
ﺩﻟﻢ ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﮐﻪ ﺑﺘﻮﻧﻢ ﺑﻬﺶ ﺑﺒﺎﻟﻢ ...
ﺩﻟﻢ ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﮐﻪ ﺟﻠﻮ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﺑﮕﻢ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﻟﻪ ﻣﻨﻪ، ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﻨﻪ ...
ﺩﻟﻢ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﺍ ﯾﻪ ﻣﺮﻫﻢ، ﯾﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ...
یکی که وقتی ازش هدیه خاستم نگران این نباشم که با خودش هزار هزار فکر بی مربوط کنه
ﯾﮑﯽ ﮐﻪ ﺭﻓﯿﻖ ﺑﺎﺷﻪ،
یکی که یار باشه....
یکی که اومدنش، رفتن نداشته باشه...
ﯾﮑﯽ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﺎﺷﻮ ﺑﮕﯿﺮﻣﻮ ﺑﺎ ﻫﻢ ﯾﻪ ﻋﺎﻟﻤﻪ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻧﯿﻢ ...
ﺩﻟﻢ ﯾﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ...

ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﺍ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﻫﺎ ﮔﯿﺮ ﻧﻤﯿﺎﺩ




نوع مطلب : از دل برآید، شعر و ادبیات، 
برچسب ها : محتاج، شعر محتاجم،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 28 شهریور 1392
قوز كرده روزگارم

دیگر با هیچ شعری

قولنجش شكسته نمی شود !


رضا محبی راد (مجنون)





نوع مطلب : شعر و ادبیات، از دل برآید، 
برچسب ها : قوز، روزگار، من، روزگار من، روزگار قوزی،
لینک های مرتبط :



می‌خواهم آرام

بی‌ هیچ سر و صدایی
گم شوم

ایمان من رو به غروب می رود
صداقت شعر‌هایِ من رو به غروب می رود
سیاه چشم‌ترین مردِ خاطرات من
در شرقی‌ نگاه من رو به غروب می رود
من .... رو به غروب می روم

باید آرزوهایِ رو به محالِ خاک گرفته را
به پائیزی‌ترین بادِ در همین نزدیکی‌‌ها بسپارم
باید عطرِ بابونه را
در کهنه‌ترین حسِ زنانه‌ام رایج کنم
باید عشق را
به رویایِ گریستن برایِ لحظه‌هایِ نو وا‌ دارم
باید چند دقیقه قبل از رخ دادن خورشید
بی‌ صدا
گم شوم ...




نوع مطلب : از دل برآید، شعر و ادبیات، 
برچسب ها : سیاه چشم‌، شرقی‌، خاطرات، خاطرات من، غروب، نگاه، رو به غروب می روم،
لینک های مرتبط :


دلتنگی با من است ؛از من دور نیست ؛در من جاری ست به شیوه ی خون .


تو نیستی همیشه و من همیشه هایی كه نیستی دلتنگ توام ،این عجیب نیست 

حتی وقتی هستی هم دلتنگ توام ؛دلتنگ اگر نبودن هایت !!

دلتنگ چه كنم با نبودن هایت ،دلتنگ اگر نباشی هایت ،دلتنگ ندیدن های احتمالی ات..

دلتنگم دقایقی را كه سر بر زانوی احساست بگذارم و تمام نفس هایم را با 

نگاهت قسمت كنم..

دلتنگی همیشه با من است ؛حتی وقتی دستانم با دستانت گره خورده اند ؛دلتنگی

شیرینی ی لحظات عاشقانه ی من است؛نازنینم ...


م.جباری نیك...




نوع مطلب : شعر و ادبیات، از دل برآید، 
برچسب ها : ناب ترینها، نابترینها، دلتنگی، خون، شیوه، جاری،
لینک های مرتبط :
خسته


آری امشب چون بوفی خسته زین دنیا،

دلم بر سیاهی شب خوش است،
اما ساعاتی دگر سپیدی افسار گسیختۀ صبح
تمام دلخوشی مرا لگد مال خواهد کرد
و تو نیز خرسند باش:
که صبح نزدیک است



نوع مطلب : از دل برآید، شعر و ادبیات، 
برچسب ها : صبح، بوف کور، بوف، جغد، شعر بوف، شعر جغد شب،
لینک های مرتبط :


حرفی‌ بزن
نه از گذشته‌ها
که من از دیروز‌هایم سیرم ... سیر
و نه از امروز
که حالمان تهی از هر اتفاقی‌ است
خالی‌ از حادثه ... خالی‌
حرفی‌ بزن
از ابدیت
از آینده
از آئینه‌ها
از قلّه‌های فتح نشده
از دریا ی آبی آبی
از بارانی که خیسمان نکرده
از چلچراغ‌های خانه
از نامه‌هایی که هنوز به دستمان نرسیده
از شعر
شعر‌هایی‌ برای دل ما
از دیدار‌
از دوستت دارم‌هایی‌ که گفته می شوند
از من‌هایی‌ که ما می شوند بگو ...

از شب‌های سیاهی که صبح می شوند
از بهار بعد از زمستان
از آخرین روز خشکسالی‌
از روزهای سبز
از آفتاب
آه از آفتاب بگو


حرفی‌ بزن
چیزی بگو ...
از دیروز و امروز نه
از آینده بگو




نیکی‌ فیروزکوهی




نوع مطلب : از دل برآید، شعر و ادبیات، 
برچسب ها : شب، صبح، شب سیاه، نیکی‌ فیروزکوهی،
لینک های مرتبط :


دنیا پر از سگ است جهان سر به سر سگی‌ست
غیر از وفا تمام صفات بشر سگی‌ست

لبخند و نان به سفره‌ی امشب نمی‌رسد
 
پایان ماه آمد و خلق پدر سگی‌ست

از بوی دود و آهن و گِل مست می‌شود
 
در سرزمین من عرق کارگر سگی‌ست

جنگ و جنون و زلزله؛ مرگ و گرسنگی
 
اخبار یك ، سه ، چار، دو ،تهران، خبر سگی‌ست

آهنگ سگ ترانه‌ی سگ گوش‌های سگ
 
این روزها سلیقه‌ی اهل هنر سگی‌ست

بار کج نگاه شما بر دلم بس است
 
باور کنید زندگی باربر سگی‌ست

آدم بیا و از سر خط آفریده شو
 
دیگر لباس تو به تن هر پدرسگی‌ست

مریم جعفری آذرمانی




نوع مطلب : از دل برآید، شعر و ادبیات، 
برچسب ها : ناب ترین ها، ناب ترینها، سگ، دنیای سگی، سر سگی‌، دنیا سگی، مریم جعفری آذرمانی،
لینک های مرتبط :



داستان درباره كوهنوردی ست كه می خواست بلندترین قله را فتح كند .بالاخره بعد از سالها آماده سازی خود،ماجراجو یی اش را آغاز كرد.اما از آنجایی كه آوازه ی فتح قله را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از قله بالا برود. 
او شروع به بالا رفتن از قله كرد ،اما دیر وقت بود و به جای چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اینكه هوا تاریك تاریك شد. 
سیاهی شب بر كوهها سایه افكنده بود وكوهنورد قادر به دیدن چیزی نبود . همه جا تاریك بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هیچ چیز نمی دید . 
در حال بالا رفتن بود ،فقط چند قدمی با قله فاصله داشت كه پایش لغزید و با شتاب تندی به پایین پرتاب شد .در حال سقوط فقط نقطه های سیاهی می دید و به طرز وحشتناكی حس می كرد جاذبه ی زمین او را در خود فرو می برد . همچنان در حال سقوط بود ... و در آن لحظات پر از وحشت تمامی وقایع خوب وبد زندگی به ذهن او هجوم می آورند. 
ناگهان درست در لحظه ای كه مرگ خود را نزدیك می دید حس كرد طنابی كه به دور كمرش بسته شده ، او را به شدت می كشد 
میان آسمان و زمین معلق بود ... فقط طناب بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هیچ راه دیگری نداشت جز اینكه فریاد بزند : خدایا كمكم كن ... 
ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می خواهی ؟ 
- خدایا نجاتم بده 
- آیا یقین داری كه می توانم تو را نجات دهم ؟ 
- بله باور دارم كه می توانی 
- پس طنابی را به كمرت بسته شده قطع كن ... 
لحظه ای در سكوت سپری شد و كوهنورد تصمیم گرفت با تمام توان اش طناب را بچسبد . 
فردای آن روز گروه نجات گزارش دادند كه جسد یخ زده كوهنوردی پیدا شده ... در حالی كه از طنابی آویزان بوده و دستهایش طناب را محكم چسبیده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمین ... 




و شما چطور ؟ چقدر طنابتان را محكم چسبیده اید ؟ آیا میتوانید رهایش كنید ؟ 
درباره ی تدبیر خدا شك نكنید . هیچ گاه نگوئید او مرا فراموش یا رها كرده است . و به یاد داشته باشید كه او همیشه با دست راست خود شما را در آغوش دارد




نوع مطلب : شعر و ادبیات، از دل برآید، 
برچسب ها : داستان کوتاه کوهنورد، داستان کوتاه، داستان زیبا، کوهنورد،
لینک های مرتبط :


محسن بقائی
 

در من گرگی است

                                     خسته از نبردهای پی در پی 

                                    گوشه ی غاری تنها نشسته است و

                            

                                                                                             زخمهایش را می لیسد...





نوع مطلب : از دل برآید، شعر و ادبیات، 
برچسب ها : محسن بقائی، غار، نابترینها، نابترین ها، شعر محسن بقایی، تنها،
لینک های مرتبط :


لبخند تو را چند صباحی است ندیدم

 

یک بار دگر خانه ات  آباد بگو سیب


محسن بقائی





نوع مطلب : شعر و ادبیات، از دل برآید، 
برچسب ها : ناب ترین ها، ناب ترینها، دخترک، غصه، سیب،
لینک های مرتبط :


می آیی (خوب می دانم)

میان حیاط می ایستی

شیرآب رابازمی كنی

سطل رامی دهی دست ماه

خودش راسیراب كند.


این همه سال كه نبوده ای

ازغصه خشك شده است

ماه رویاهام !

+ رضا کاظمی




نوع مطلب : شعر و ادبیات، از دل برآید، 
برچسب ها : غصه، خشک، ماه، رویاها، رویا، نابترینها، رضا کاظمی،
لینک های مرتبط :


پالتو ات را بپوش و راهی شـو ، تا رسیدن به مرز تنهایی
کافه ها را یکی یکی طی کن ، در شب روسیـــــــاه یلدایی

خط بزن خاطرات عشقت را ، دل بکن از خیال آغوشش
خسته شو از غبار سردی که ، خانه ات را گرفته بر دوشش

رد شو از این سکوت دردآور،با غروری که هی له ش کردی
شب به شب در دلت بگو معشوق ، من نمی خواهمت که برگردی

پالتو ات را بپوش و راهی شو ، خالی از بغض های تکراری
عاشقی را بکش به صُلابه ، بین مخروبه های بی عاری

عاشقی امتداد تنهایی پیش معشوق های توزرد است...
پالتو ات را بپوش و باور کن عاشقی طعم تلخ یک درد است

می چکد پشت شیشه با احساس ،اشک شب از نگاه دلتنگی
بی تـــــــــــــــو دارم سکوت می بافم با کلافِ سیاهِ دلتنگی

وقت پرواز در قفس هـــر شب میزنم سر به سقف رویاها
سیرم از میله های سردی که ،می شود تکیه گـــاهِ دلتنگی

کوچه در انحطاطِ فصلی زرد،جاده سمت همیشـــه تنهایی
من رهـــا مثل مرگ یک باور،خسته در شیب راهِ دلتنگی

نبض شماطه دارِ دیواری،خواب رفته شبیه چشمم کـــــه
پای دیوارهای دل شوره ، گوشه ی ایستگاهِ دلتنگی.... 

بی صدا خیمه میزند پاییزدراتاقی که بی تومتروک است
ابر را می کشد به این خانه ،لهجه ی تلخ آه دلــــــتنگی

گرچه بعد از تو زندگی مثلِ طعم بادام های بدخیم است
من دلم را به خواب خواهم زد ،تو برودر پناه دلتنگی...

دریا 71




نوع مطلب : شعر و ادبیات، از دل برآید، 
برچسب ها : پالتو، عاشقی، طعم، تلخ، درد، نابترین ها،
لینک های مرتبط :



تو را با غیر می بینم،صدایم در نمی آید

 

دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید

 

نشستم،باده خوردم،خون گریستم،کنجی افتادم

 

تحمل می رود اما شب غم سر نمی آید

 

توانم وصف مرگ جور و صد دشوارتر زان لیک

 

چه گویم جور حسرت چون به گفتن در نمی آید

 

چه سود از شرح این دیوانگی ها،بی قراری ها ؟ 

 

 تو مه ، بی مهری و حرف منت باور نمی آید

 

ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور ای زلف 

 

 که این دیوانه گر عاقل شود ، دیگر نمی آید

 

دلم در دوریت خون شد ، بیا در اشک چشمم بین

 

خدا را از چه بر من رحمت ای کافر نمی آید





نوع مطلب : از دل برآید، شعر و ادبیات، 
برچسب ها : ناب ترین ها، ناب ترینها، کنکور، سند،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   


موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه