دائرة المعارف ایرانی ویکی ما
فکر زیبا بهتر از روی زیبا * لبخند بزن بانوی مهر
درباره وبلاگ



>
افزایش بازدید رایگان
کسب درآمد قانونی از اینترنت
مدیر وبلاگ : الهه سبز
نویسندگان







من، میز قهوه‌خانه و چایی که مدتی‌ست


هی فکر می‌کنم به شمایی که مدتی‌ست


«یک لنگه کفش» مانده به جا از من و تویی


در جستجوی «سیندرلایی» که مدتی‌ست


با هر صدای قلب، تو تکرار می‌شود


ها! گوش کن به این اُپرایی که مدتی است


هر روز سرفه می‌کنم اندوه شعر را


آلوده است بی‌تو هوایی که مدتی‌ست


دیگر کلافه می‌شوم و دست می‌کشم


از این ردیف و قافیه‌هایی که مدتی‌ست


کاغذ مچاله می‌شود و داد می‌زنم:...آقا!


 چه شد سفارش چایی که مدتی‌ست..


نجمه زارع




نوع مطلب : از دل برآید، شعر و ادبیات، 
برچسب ها : اُپرایی، اُپرا، گوش کن، شعر،
لینک های مرتبط :
دلم شاخه‌ای

که می‌خواهد با پرنده پرواز کند

دلم شاخه‌‌ای

که در وداعِ پرنده، تکان می‌خورد...

...

+علیرضا روشن





نوع مطلب : از دل برآید، شعر و ادبیات، 
برچسب ها : دلم، شاخه، وداع، پرنده،
لینک های مرتبط :

شب اما برای من است،

وقتی فکر می‌کنم این وقتِ شب

مگر چند نفر بیدارند؟

و از میان آنانکه بیدارند،

مگر چند نفر به تو فکر می‌کنند؟

و از میان آنانکه که بیدارند و به تو فکر می‌کنند،

مگر چند نفر می‌توانند،

صبح فردا شماره‌ات را بگیرند،

و این شعر را برایت بخوانند؟



+لیلا کردبچه




نوع مطلب : از دل برآید، شعر و ادبیات، 
برچسب ها : فکر می‌کنم، شب،
لینک های مرتبط :



قــرارِ دیـــدارِ مــــا

    وقــتِ دلتنگــی , نـرسیــدهِ بـه گریــه بــود ..

    تــو بـه دلتنگــی نـرسیـــدی و ...

    مــن از گریـــه گذشتــــم ... ! 

+ آسیـه امینـی




نوع مطلب : از دل برآید، شعر و ادبیات، 
برچسب ها : از دل برآید، گریه، دل، دل نوشته، گذشتم،
لینک های مرتبط :



ای سکوت، ای مادر فریادها،

ساز جانم از تو پرآوازه بود،




من سکوت خویش را گم کرده‌ام!
لاجرم در این هیاهو گم شدم

من، که خود افسانه می‌پرداختم،
عاقبت، افسانه‌ی مردم شدم!

ای سکوت، ای مادر فریادها،
ساز جانم از تو پرآوازه بود،

تا در آغوش …


من، که خود افسانه می‌پرداختم،

عاقبت، افسانه‌ی مردم شدم!

ای سکوت، ای مادر فریادها،

ساز جانم از تو پرآوازه بود،

تا در آغوش تو راهی داشتم،

چون شراب کهنه، شعرم تازه بود.

در پناهت برگ و بار من شکفت

تو مرا بردی به شهر یادها

من ندیدم خوشتر از جادوی تو

ای سکوت، ای مادر فریادها!

گم شدم در این هیاهو، گم شدم

تو کجایی تا بگیری داد من؟

گر سکوت خویش را می‌داشتم

زندگی پر بود از فریاد من!

فریدون مشیری



ادامه مطلب


نوع مطلب : از دل برآید، شعر و ادبیات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :







زندگی را  قاب كردم، دست از او شسته ام

با طناب عقل، پای آرزو را بسته ام

 

كاش حوا بود و یكبار دگر میچید سیب

بلكه بیرونم كنند، از این حوالی خسته ام

 

دست من در دست تو ای آسمانی بر زمین

رشته تسبیح را بی عذر من بگسسته ام

 

گوش اهریمن  پر از فریادهای بی صداست

شرم دارم گرچه من، از ناله ی  آهسته ام

 

ایستادم من،  ولی با بودن این سروها

نیستم در چشم و گویی گوشه ای بنشسته‌ام

 

دست و پایم بسته خواهی؟ از گذشته یاد آر

اینكه از نسل و تبار مردمی وارسته ام

 

بید مجنونم، ولی لرزانیم ارزانیت

با تمام سروها هم بیرقم همرسته ام

 

سعی بیهودست تكرار من و حوا و سیب

آه ... چون دیریست من، از آدمیت رسته ام

 

بازهم آشفته شد شعرم چو وضع روزگار

دوستان، خود نیز زین آشفتگی ها خسته ام...



ادامه مطلب


نوع مطلب : از دل برآید، شعر و ادبیات، 
برچسب ها : از نسل و تبار مردمی وارسته ام، حوا، شعر، شعر حوا،
لینک های مرتبط :



بهترین لحظات زندگی!

(چارلی چاپلین)




عاشق شدن
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی
از حموم که اومدی بیرون ببینی حوله ات گرمه
آخرین امتحانت رو پاس کنی
کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی خیلی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه
بدون دلیل بخندی
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می کنه
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی !
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می یاره
عضو یک تیم باشی
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی
دوستای جدید پیدا کنی
وقتی "اونو" میبینی دلت هری
بریزه پایین !
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی
کسانی که دوستشون داری رو خوشحال ببینی
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنید
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و....... باز هم بخندی
اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند
قدرشون روبدونیم
زندگی مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد...


ادامه مطلب


نوع مطلب : شعر و ادبیات، از دل برآید، 
برچسب ها : بهترین لحظات زندگی، چارلی چاپلین، آموزنده، جملات زندگی،
لینک های مرتبط :



بعضی از آدمها...



بعضی از آدمها را باید چند بار خواند تا معنی آنها را فهمید و
بعضی از آدمها را باید نخوانده دور انداخت...
بعضی آدمها جلد زرکوب دارند٬ بعضی جلد ضخیم بعضی جلد نازک و بعضی اصلا جلد ندارند بعضی آدمها با کاغذ کاهی نا مرغوب چاپ می شوند وبعضی با کاغذ خارجی بعضی آدمها تر جمه شده اند وبعضی تفسیر می شوند. بعضی از آدمها تجدید چاپ می شوند و بعضی از آدمها فتوکپی آدمهای دیگرند بعضی از آدمها دارای صفحات سیاه وسفیداند وبعضی از آدمها صفحات رنگی و جذاب دارند بعضی از آدمها قیمت پشت جلد دارند بعضی از آدمها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند بعضی از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند بعضی ازآدمها را باید جلد گرفت. بعضی از آدمها را می شود توی جیب گذاشت و بعضی را توی کیف بعضی از آدمها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته و اجرا می شوند بعضی از آدمها فقط جدول سرگرمی اند و بعضی ها معلومات عمومی بعضی از آدمها خط خوردگی و خط زدگی دارند و بعضی از آدمها غلط های چاپی فراوان ازروی بعضی از آدمها باید مشق نوشت و از روی بعضی آدمها باید جریمه نوشت...


ادامه مطلب


نوع مطلب : شعر و ادبیات، از دل برآید، 
برچسب ها : بعضی از آدمها، آدم ها، کتاب، جلد،
لینک های مرتبط :


تو در نگاه من چه می خوانی نمیدانم

هر روز می پرسی كه :آیا دوستم داری؟
من جای پاسخ بر نگاهت خیره می مانم
تو در نگاه من چه می خوانی نمیدانم
اما به جای من تو پاسخ می دهی:آری!


ما هر دو میدانیم
چشم و زبان، پنهان و پیدا، راز گویانند
و آن ها كه دل با یكدگر دارند
حرف ضمیر دوست را ناگفته می دانند
ننوشته می خوانند
من "دوست دارم" را


پیوسته در چشم تو می خوانم
نا گفته،میدانم
من،آنچه را احساس باید كرد
یا از نگاه دوست باید خواند
هرگز نمی پرسم


هرگز نمی پرسم كه:آیا دوستم داری
قلب من و چشم تو می گوید به من "آری"


ادامه مطلب


نوع مطلب : از دل برآید، شعر و ادبیات، 
برچسب ها : شعر، عاشقانه، نگاه، قلب،
لینک های مرتبط :

شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

جوابی که جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود…
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
” او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! ”
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
” مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! ”
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

 

و در آخر پاسخ ن.یوسفی :

دخترک خنده ی زیبایی کرد
ناگهان پدر پیر رسید
با نگاهی غضب آلوده به سیب
سیب دندان زده افتاد به خاک
میوه ی عشق مرا داد به باد
پسرک پا به فرار
با نگاهی تلخ
دخترک رفت کنار
تا زآن روز به بعد
میوه های من
این درخت دور افتاده ز یاد
بی هیچ نگاهی بیافتند به خاک
و من خشکیده به هر باد رسم
پی این عشق بپرسم بلند
که چه میشد چشم پسر
شاخه هایم را نمی کرد نگاه

 

 

حال,باغبان :

………..



ادامه مطلب


نوع مطلب : فرهنگ و هنر، از دل برآید، شعر و ادبیات، 
برچسب ها : حمید مصدق، فروغ، فروغ فرخزاد، جواد نوروزی، شعر، مشاعره، مناظره،
لینک های مرتبط :
شنبه 21 اردیبهشت 1392



هرگز نگران نخواهم شد



از آن زمان كه متوجه عواقب نگرانی شده ام
، اگر همه ثروتم را نیز از دست بدهم هرگز نگران نخواهم شد؛ آنچه را كه می توانم انجام می دهم و بقیه را به خدا می سپارم جی.سی.بنی




نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : جملات حکیمانه، فلسفی، زیبا، مفهومی،
لینک های مرتبط :


نامه احمد شاملو به همسرش آیدا



آیدا نازین خوب خودم.
ساعت چهار یا چهارو نیم است . هوا دارد شیری رنگ می شود. خوابم گرفته است اما به علت گرفتاریهای فوق العاده ای که دارم نمی توانم بخوابم. باید (کار) کنم. کاری که متاسفانه برای خویش بختی من و تو نیست: برای رسالت خودم هم نیست: برای انجام وظیفه هم نیست: برای هیچ چیز نیست، برای تمام کردن احمد تو است. برای آن است دیگر–به قول خودت–چیزی از احمد برای تو باقی نگذارند.
اما...بگذار باشد.اینها هم تمام می شود. بالاخره (فردا) مال ما است.
مال من و تو با هم. مال آیدا و احمد با هم...
بالاخره خواهد آمد، آن شبهایی که تا صبح در کنار تو بیدار بمانم، سرت را روی سینه ام بگذارم و به تو بگویم که در کنارت چه قدر خوشبخت هستم.
چه قدر تو را دوست دارم! چه قدر به نفس تو در کنارم خودم احتیاج دارم! چه قدر حرف دارم که با تو بگویم ! اما افسوس ! همه حرفهای ما این شده است که تو به من بگویی (امروز خسته هستی ) یا (چه عجب که امروز شادی ؟) و من به تو بگویم که : (دیگر کی می توانم ببینمت ؟ ) و یا:
تو بگویی : (می خواهم بروم . من که هستم به کارت نمی رسی . ) من بگویم : (دیوانه زنجیری حالا چند دقیقیه دیگر هم بنشین !) و همین ! – همین و تمام آن حرفهای ، شعرها و سرودهایی که در روح من زبانه می کشد تبدیل به همین حرفها و دیدارهای مضحکی شده که مرا به وحشت می اندازد:
وحشت از اینکه ، رفته رفته ، تو از این دیدارها و حرفها و سرانجام از عشقی که محیط خودش را پیدا نمی کند تا پرو بالی بزند گرفتار نفرت و کسالت و اندوه بشوی.
این موقع شب (یا بهتر بگویم : سحر)
ز تصور این چنین فاجعه ای به خود لزریدم . کارم را گذاشتم که این چند سطر را برایت بنویسم:
آیدای من : این پرنده، در این قفس تنگ نمی خواند. اگر می بینی خفه و لال و خاموش است، به این جهت است ... بگذار فضا و محیط خودش را پیدا کند تا ببینی که چه گونه در تاریک ترین شبها آفتابی ترین روزها را خواهد سرود.
به من بنویس تا هر دم و هر لحظه بتوانم آن را بشنوم:
به من بنویس تا یقین داشته باشم که تو هم مثل من در انتظار آن شبهای سفیدی. به من بنویس که می دانی این سکوت و ابتذال زاییده ی زندگی در این زندانی است که مال ما نیست ، که خانه ی ما نیست ، که شایسته ی ما نیست . به من بنویس که تو هم در انتظار سحری هستی که پرونده ی عشق ما را در آن آواز خواهد خواند...

29 شهریور 1342
احمد تو


ادامه مطلب


نوع مطلب : حکیمانه، از دل برآید، شعر و ادبیات، 
برچسب ها : احمد شاملو، نامه شاملو، نامه، متن ادبی،
لینک های مرتبط :



آب و رنگ زندگی زیباست در قصر خیال

زندگی یعنی چه؟ یعنی آرزو كم داشتن

چون قناعت پیشگان روح مكرم داشتن
جامهی زیبا بر اندام شرف آراستن
غیر لفظ آدمی معنای آدم داشتن
قطره ی اشكی به شبهای عبادت ریختن
بر نگین گونه ها الماس شبنم داشتن
نیمشب ها گردشی مستانه در باغ نیاز
پاكی عیسی گزیدن عطر مریم داشتن
با صفای دل ستردن اشك بی تاب یتیم
در مقام كعبه چشمی هم به زمزم داشتن
تا برآید عطر مستی از دل جام نشاط
در گلاب شادمانی شربت غم داشتن
مهتر رمز بزرگی در بشر دانی كه چیست
مردم محتاج را بر خود مقدم داشتن
مهلت ما اندک است وعمر ما بسیار نیست
در چنین فرصت مرا با زندگی پیکار نیست
سهم ما چون دامنی گل نیست در گلزار عمر
یار بسیار است اما مهلت دیدار نیست
آب و رنگ زندگی زیباست در قصر خیال
جلوه این نقش جز بر پرده ی پندار نیست
با نسیم عشق باغ زندگی را تازه دار
ورنه کار روزگار کهنه جز تکرار نیست
 مهدی سهیلی


ادامه مطلب


نوع مطلب : شعر و ادبیات، از دل برآید، 
برچسب ها : مهدی سهیلی، شعر، زندگی،
لینک های مرتبط :


گریه کن مرد ، گریه معراج تویه …



گریه کن مرد ، مگه از سنگه دلت
گریه خوبه ، وقتی که تنگه دلت
گریه کن مرد ، گریه خالیت می کنه
گاهی اشک حالی به حالیت می کنه
گریه کن مرد ، وقتی از غصه پری
... وقتی از عالم و آدم می بری
گریه کن مرد ، جای بغض تُو گلوت
رد شو از پیچ و خمای روبروت
گریه بد نیست ، آخر حادثه نیست
گریه کن که اشک مرد، فاجعه نیست
بسّته مرد، دلتو راحت بذار
خیلی سخت نیست، خم به ابروهات بیار
این غرورت مرگ و تاراج تویه
گریه کن مرد ، گریه معراج تویه …


ادامه مطلب


نوع مطلب : از دل برآید، شعر و ادبیات، 
برچسب ها : شعر، مرد، گریه، غم، غرور، مردانه،
لینک های مرتبط :
❤ پر از تــــوام ❤

به تهیدستی ام نگاه نکن

مگو هیچ نداری

★ ببین ★

❤ تــــــــــــو را دارم ❤


ادامه مطلب


نوع مطلب : از دل برآید، شعر و ادبیات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   


موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic